استاندار
معنی
( اُ ) [ په. ] (اِ.)حاکم ایالت، فرمانروای یک استان.
هممعنا / پادمعنا
- حاکم، حکمران، والی
جست و جوی دقیق
استاندار
فرهنگ معین
( اُ ) [ په. ] (اِ.)حاکم ایالت، فرمانروای یک استان.
استاندار
فرهنگ عمید
(اسم، صفت فاعلی)
[ostāndār]
۱. کسی که از طرف وزارت کشور کارهای یک استان را اداره میکند.
۲. [قدیمی] والی؛ حکمران.
[ostāndār]
۱. کسی که از طرف وزارت کشور کارهای یک استان را اداره میکند.
۲. [قدیمی] والی؛ حکمران.
استاندار
فرهنگ دهخدا
[اُ] (پهلوی، نف مرکب)(1) حاکم اُستان (ناحیت و ایالت) در زمان ساسانیان. (ایران در زمان ساسانیان ترجمهء یاسمی ص 86 و 348). رجوع به استندار شود. || در اصطلاح جدید، حاکم هر یک از ده استان (ناحیهء بزرگ) ایران.
(1) - ostandar.
(1) - ostandar.
استاندار
فرهنگ دهخدا
[اِ] (فرانسوی، اِ)(1) استاندارد. نمونه. انموذج. عیار.
(1) - Standard.
(1) - Standard.
استاندار
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
استاندار[ا - فا] (ئیستاندار - istandar)نموونە، معیار، پێوەر.
استاندار
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
استاندار
(ا)ئوستاندار، پارێزگار، حاکمیئوستان،
(ا)ئوستاندار، پارێزگار، حاکمیئوستان،
استاندار
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
پهلوی
آوایش:
/اُستان/دار/
صفت:
استاندار اداری
1. بالاترین مفام اداری در (استان) که از طرف وزیر کشور منصوب میشود.
2. حاکم ایالت، فرمانروای یک استان.
انگلیسی: (tetrarch)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
پهلوی
آوایش:
/اُستان/دار/
صفت:
استاندار اداری
1. بالاترین مفام اداری در (استان) که از طرف وزیر کشور منصوب میشود.
2. حاکم ایالت، فرمانروای یک استان.
انگلیسی: (tetrarch)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین