اساس
معنی
( اَ ) [ ع. ] (اِ.)
۱- پی، بنیاد، شالوده.
۲- یکی از مراتب دعوت اسماعیلیان.
برابر فارسی
- اساس
هممعنا / پادمعنا
- اصل، بن، بنیان، بنیاد، پایه، پی، زمینه، شالوده، قاعده، کنه، ماخذ، مبنا، محور، مناط، نهاد
جست و جوی دقیق
اساس
فرهنگ معین
( اَ ) [ ع. ] (اِ.)
۱- پی، بنیاد، شالوده.
۲- یکی از مراتب دعوت اسماعیلیان.
۱- پی، بنیاد، شالوده.
۲- یکی از مراتب دعوت اسماعیلیان.
اساس
فرهنگ عمید
(اسم) [عربی]
[asās] پی؛ بنیاد؛ پایه؛ شالوده.
[asās] پی؛ بنیاد؛ پایه؛ شالوده.
اساس
فرهنگ سره
بنیاد؛ پایه؛ شالوده؛ زیرساخت
اساس
فرهنگ دهخدا
[اَ] (ع اِ) پی. پایه. بنیاد. (منتهی الارب). (مهذب الاسماء). شالده. بُن. پیکره. شالوده. بنیان. نهاد. اصل. اُسّ. بنیاد و بیخ عمارت و بناء. (غیاث). بنیاد عمارت. (مؤیدالفضلاء). بُن دیوار. ج، اُسس. (منتهی الارب). بَنَوره. بَنَوری :
تا تو بولایت بنشستی چو اساسی
کس را نبود با تو در این باب سپاسی
زین دادگری باشی و زین حق بشناسی
پاکیزه دلی، پاک تنی، پاک حواسی.منوچهری.
الحمد لله الذی انتخب امیرالمؤمنین من اهل تلک المله التی علت غراسها و رست اساسها. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 299). سپاس مر خدای را که برگزید امیرالمؤمنین را از اهل این ملت که بلند شد نهالش و قرار گرفت اساسش. (تاریخ بیهقی ص 308).
تا اساس تنم بجای بود
نروم جز که بر طریق اساس.ناصرخسرو.
همتت را چو چرخ باد عُلو
دولتت را چو کوه باد اساس.مسعودسعد.
ای با اساس رفعت تو کوته آسمان
وی در قیاس همت تو ابتر آفتاب.خاقانی.
گویم که چهار اساس عمرت
چون سبع شداد باد محکم.خاقانی.
لمعه ای از فیض نور بحر است اساس و ایالت خطهء وجود او که بازداشت... (ترجمهء تاریخ یمینی ص 7).
-اساس کردن و بستن و نهادن و گستردن -و کشیدن و انداختن و برآوردن؛ بنیاد نهادن :
ای برادرزادهء صدری که دولت را اساس
از زمین کاشغر تا بحر قسطنطین نهاد.معزی.
آنکه اساس تو برین گل نهاد
کعبهء جان در حرم دل نهاد.نظامی.
زمینی که دارد بر و بوم سست
اساسی برو بست نتوان درست.نظامی.
لیک اساسی که نوش برکشند
از لقب خاص بزیور کشند
سهل بود تا که ز روی قیاس
زآب و گل من چه توان کرد اساس.
امیرخسرو.
بکوی کس رُخ زردی نمی بریم که فقر
اساس کلبهء ما را ز کهربا انداخت.
واله هروی.
تا تو بولایت بنشستی چو اساسی
کس را نبود با تو در این باب سپاسی
زین دادگری باشی و زین حق بشناسی
پاکیزه دلی، پاک تنی، پاک حواسی.منوچهری.
الحمد لله الذی انتخب امیرالمؤمنین من اهل تلک المله التی علت غراسها و رست اساسها. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 299). سپاس مر خدای را که برگزید امیرالمؤمنین را از اهل این ملت که بلند شد نهالش و قرار گرفت اساسش. (تاریخ بیهقی ص 308).
تا اساس تنم بجای بود
نروم جز که بر طریق اساس.ناصرخسرو.
همتت را چو چرخ باد عُلو
دولتت را چو کوه باد اساس.مسعودسعد.
ای با اساس رفعت تو کوته آسمان
وی در قیاس همت تو ابتر آفتاب.خاقانی.
گویم که چهار اساس عمرت
چون سبع شداد باد محکم.خاقانی.
لمعه ای از فیض نور بحر است اساس و ایالت خطهء وجود او که بازداشت... (ترجمهء تاریخ یمینی ص 7).
-اساس کردن و بستن و نهادن و گستردن -و کشیدن و انداختن و برآوردن؛ بنیاد نهادن :
ای برادرزادهء صدری که دولت را اساس
از زمین کاشغر تا بحر قسطنطین نهاد.معزی.
آنکه اساس تو برین گل نهاد
کعبهء جان در حرم دل نهاد.نظامی.
زمینی که دارد بر و بوم سست
اساسی برو بست نتوان درست.نظامی.
لیک اساسی که نوش برکشند
از لقب خاص بزیور کشند
سهل بود تا که ز روی قیاس
زآب و گل من چه توان کرد اساس.
امیرخسرو.
بکوی کس رُخ زردی نمی بریم که فقر
اساس کلبهء ما را ز کهربا انداخت.
واله هروی.
اساس
فرهنگ دهخدا
[اِ] (ع اِ) جِ اَسّ و اِسّ و اُسّ. (منتهی الارب).
اساس
فرهنگ دهخدا
[اَ] (اِخ) نامی است که باطنیه به علی علیه السلام دهند. (بیان الادیان).
اساس
فرهنگ دهخدا
[] (اِخ) شهری است به ترکستان. (حبیب السیر جزو 4 از ج2 ص127).
اساس
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
اساس[ع - ا] (ئەساس - esas)پایە، بنەما، بناغە، هێم.
اساس
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
اساس
(ا)بارخانوو، بناخە، بناغە، بنچینە، بنڕەخ، بنک، بنکۆشک، بنگەك، بنوار، بنواشە، بنوبناوان، بنە، بنهتار، بنەڕهت، بنەستر، بنەقار، بنەما، بنیات، بنیاد، بنیان، بنیاو، بنیچە، بنێشە، بونیە، بەردی بناغە، بەناغ، پڕۆژە، تەمەڵ، تەمەڵە، تەمەڵیت، تەنبەڵە، تین، چەلم، چێرخان، خەندەکیبناخەی خانوو، خم، خیم، دەهکەر، ڕستی، ڕەگوڕیشە، ژێربەنا، ژێرخان، سفنک، سۆکین، شەنگست، شەنگستە، شیشک، قانگە، کوڕوک، کۆک، گەوەڕ، هیم، هێم،
(ا)بارخانوو، بناخە، بناغە، بنچینە، بنڕەخ، بنک، بنکۆشک، بنگەك، بنوار، بنواشە، بنوبناوان، بنە، بنهتار، بنەڕهت، بنەستر، بنەقار، بنەما، بنیات، بنیاد، بنیان، بنیاو، بنیچە، بنێشە، بونیە، بەردی بناغە، بەناغ، پڕۆژە، تەمەڵ، تەمەڵە، تەمەڵیت، تەنبەڵە، تین، چەلم، چێرخان، خەندەکیبناخەی خانوو، خم، خیم، دەهکەر، ڕستی، ڕەگوڕیشە، ژێربەنا، ژێرخان، سفنک، سۆکین، شەنگست، شەنگستە، شیشک، قانگە، کوڕوک، کۆک، گەوەڕ، هیم، هێم،
اساس
واژهنامه هژار (فارسی به کردی)
ئاسار,ئهساس,بارخانو,بارخانی,بناخه,بناغه,بنچینه,بنگه,بنهما,بنهڕهت,بنواشه,بنڕهخ,تین,خیم,رهت,سۆکین,شیشک,قانگه,هیم,هێم,کوڕوک
اساس
واژهنامه عربی به فارسی
پايه اي , اساسي , زمينه , اساس , پايه , مفتاح , راهنما , نطق اصلي کردن
اساس
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
گونههای دیگر نوشتاری:
(اثاث)
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اَساس/
اسم:
اساس
1. بُن، پَی، پایه، بنیاد، شالوده.
2. ادیان: در مذهب (اسماعیلیه)، بالاترین مراتب دعوت، پیش از امام. یا یکی از مراتب دعوت (اسماعیلیان). کهنواژه:
3. اساس ممکن است در (زبان معیار باستان) بصورت (اَس) - (اَس) یا دقیقتر (آس) - (آس) قابل تجزیه باشد، که تکرار دو بار یک کلمه است.
انگلیسی:(root)
ایتالیایی: (base)
انگلیسی: (root)
فرهنگ لغت معین/ فرهنگ برزگ سخن: ISBN 964-6961-90-8
(اثاث)
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اَساس/
اسم:
اساس
1. بُن، پَی، پایه، بنیاد، شالوده.
2. ادیان: در مذهب (اسماعیلیه)، بالاترین مراتب دعوت، پیش از امام. یا یکی از مراتب دعوت (اسماعیلیان). کهنواژه:
3. اساس ممکن است در (زبان معیار باستان) بصورت (اَس) - (اَس) یا دقیقتر (آس) - (آس) قابل تجزیه باشد، که تکرار دو بار یک کلمه است.
انگلیسی:(root)
ایتالیایی: (base)
انگلیسی: (root)
فرهنگ لغت معین/ فرهنگ برزگ سخن: ISBN 964-6961-90-8
اساس
دانشنامه آزاد ویکی پدیا
اساس به معنی پی، پایه یا بنیاد میتواند به موارد زیر اشاره کند: * اساس (سوادکوه)، روستایی در سوادکوه * اساسالاقتباس، کتابی است در زمینه دانش منطق از خواجه نصیر طوسی * اساسنامه، قانونی که برای اداره یک انجمن یا مجلس به کار میرود