ارکان
معنی
( اَ ) [ ع. ] ( اِ.) جِ رکن.
۱- پایهها.
۲- در نماز: تکبیره الاحرام، قیام، رکوع و سجود.
برابر فارسی
- ارکان
هممعنا / پادمعنا
- اولیا، بزرگان، کارگزاران
- اساس، پایهها، رکنها
جست و جوی دقیق
ارکان
فرهنگ معین
( اَ ) [ ع. ] ( اِ.) جِ رکن.
۱- پایهها.
۲- در نماز: تکبیره الاحرام، قیام، رکوع و سجود.
۱- پایهها.
۲- در نماز: تکبیره الاحرام، قیام، رکوع و سجود.
ارکان
فرهنگ عمید
(اسم) [عربی، جمعِ رکن]
[arkān]
۱. = رکن
۲. اصول؛ مبانی.
۳. افراد مهم؛ بزرگان.
۴. [قدیمی] = 〈 ارکان اربعه
〈 ارکان اربعه: [قدیمی] مجموع عناصر اربعه (آب، باد، خاک، و آتش).
〈 ارکان حرب: (نظامی) [منسوخ] ستاد ارتش.
〈 ارکان دولت: بزرگان و سران دولت؛ رجال دولت؛ وزرا و امرا.
〈 ارکان نماز: (فقه) تکبیرةالاحرام، قیام، رکوع، و سجود.
[arkān]
۱. = رکن
۲. اصول؛ مبانی.
۳. افراد مهم؛ بزرگان.
۴. [قدیمی] = 〈 ارکان اربعه
〈 ارکان اربعه: [قدیمی] مجموع عناصر اربعه (آب، باد، خاک، و آتش).
〈 ارکان حرب: (نظامی) [منسوخ] ستاد ارتش.
〈 ارکان دولت: بزرگان و سران دولت؛ رجال دولت؛ وزرا و امرا.
〈 ارکان نماز: (فقه) تکبیرةالاحرام، قیام، رکوع، و سجود.
ارکان
فرهنگ سره
پایه ها
ارکان
فرهنگ دهخدا
[اَ] (ع اِ) جِ رُکن. مبانی. پایه ها :
بحکم تجربت احکام رایش
همه ارکان ملک شهریار است.مسعودسعد.
چه آستان که چون کعبه بخاکپای رُکبان آن تمسّک سزا و بموافقت و ارکان آن تنسک روا. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 453). || کرانهء قویتر چیزی. (منتهی الارب). هر امر که باعث قوت و غلبه و شوکت باشد مثل ملک و لشکر و مانند آن. (منتهی الارب). || ارجمندی و قوت و غلبه. || جوارح. (منتهی الارب). اندامها. || عناصر. (غیاث اللغات). چهار طبع. (دستوراللغه) :
ارکان و موالیت بدو هستی دارند
تأثیر بسی مشمر در وی حدثان را.
ناصرخسرو.
این گوهر از این کان چو بیک پایه برآید
کانی دگرش سازند آنگاه ز ارکان.
ناصرخسرو.
نیاز نیست بما خلق را همی ز جهان
چنانکه گوئی ما همچنان ز ارکانیم.
مسعودسعد.
اگر جهان خرد خوانیم رواست که من
هم آخشیجم و هم مرکزم هم ارکانم.
مسعودسعد.
ز بخشیدن چه عجز آمد نگارندهء دو گیتی را
که نقش از گوهران دانی و بخش از اختران بینی
ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد
که خطی کز خرد خیزد، تو آنرا از بنان بینی.
سنائی.
-چهار ارکان؛ ارکان اربعه، یعنی باد و خاک و آتش و آب. مواد اربعه. چهار آخشیجان. استقصات :
از این چار ارکان که داری بنام
ببین کاین هنرها جز او را کدام.اسدی.
تا در افلاک هفت سیاره ست
تا بگیتی چهار ارکانست.مسعودسعد.
مسافران نواحی هفت گردونند
مؤثران مزاج چهار ارکانند.مسعودسعد.
ز چار ارکان برگرد و پنج ارکان جوی
که هست قائد این پنج پنج نوبت لا.
خاقانی.
و هم این رکن چون مقوم روح
چار ارکان جسم را معیار.خاقانی.
- || تکبیره الاحرام و قیام و رکوع و سجود.
|| موالید ثلثه :
زمین آمد از اختران بهره مند
هم از هر سه ارکان ز چرخ بلند.اسدی.
|| بزرگان. : اعیان امیر بگرمابه رفت از میدان و از گرمابه بخوان رفت و اعیان و ارکان را بخوان بردند. (تاریخ بیهقی). خلوت کرد با اعیان و ارکان. (تاریخ بیهقی).
-ارکان جیش؛ پنج است: مقدمه، قلب، میمنه، میسره، ساقه.
- ارکان دولت؛ اعیان دولت و رجال دولت. (آنندراج): همهء ارکان و اعیان دولت وی را به پسندیدند بدان راستی و امانت و خدمتی که کرد. (تاریخ بیهقی). این جماعت ارکان دولت و ابیات امّت دیلم بودند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 263). ارکان دولت و اعیان حضرت وصیّت ملک بجا آوردند. (گلستان). یکی از پسران هرون الرشید پیش پدر آمد خشم آلوده که فلان سرهنگ زاده مرا دشنام مادر داد هرون ارکان دولت را گفت جزای چنین کس چه باشد. (گلستان). ارکان دولت و اعیان حضرت و زورآوران اقالیم حاضر شدند. (گلستان).
بحکم تجربت احکام رایش
همه ارکان ملک شهریار است.مسعودسعد.
چه آستان که چون کعبه بخاکپای رُکبان آن تمسّک سزا و بموافقت و ارکان آن تنسک روا. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 453). || کرانهء قویتر چیزی. (منتهی الارب). هر امر که باعث قوت و غلبه و شوکت باشد مثل ملک و لشکر و مانند آن. (منتهی الارب). || ارجمندی و قوت و غلبه. || جوارح. (منتهی الارب). اندامها. || عناصر. (غیاث اللغات). چهار طبع. (دستوراللغه) :
ارکان و موالیت بدو هستی دارند
تأثیر بسی مشمر در وی حدثان را.
ناصرخسرو.
این گوهر از این کان چو بیک پایه برآید
کانی دگرش سازند آنگاه ز ارکان.
ناصرخسرو.
نیاز نیست بما خلق را همی ز جهان
چنانکه گوئی ما همچنان ز ارکانیم.
مسعودسعد.
اگر جهان خرد خوانیم رواست که من
هم آخشیجم و هم مرکزم هم ارکانم.
مسعودسعد.
ز بخشیدن چه عجز آمد نگارندهء دو گیتی را
که نقش از گوهران دانی و بخش از اختران بینی
ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد
که خطی کز خرد خیزد، تو آنرا از بنان بینی.
سنائی.
-چهار ارکان؛ ارکان اربعه، یعنی باد و خاک و آتش و آب. مواد اربعه. چهار آخشیجان. استقصات :
از این چار ارکان که داری بنام
ببین کاین هنرها جز او را کدام.اسدی.
تا در افلاک هفت سیاره ست
تا بگیتی چهار ارکانست.مسعودسعد.
مسافران نواحی هفت گردونند
مؤثران مزاج چهار ارکانند.مسعودسعد.
ز چار ارکان برگرد و پنج ارکان جوی
که هست قائد این پنج پنج نوبت لا.
خاقانی.
و هم این رکن چون مقوم روح
چار ارکان جسم را معیار.خاقانی.
- || تکبیره الاحرام و قیام و رکوع و سجود.
|| موالید ثلثه :
زمین آمد از اختران بهره مند
هم از هر سه ارکان ز چرخ بلند.اسدی.
|| بزرگان. : اعیان امیر بگرمابه رفت از میدان و از گرمابه بخوان رفت و اعیان و ارکان را بخوان بردند. (تاریخ بیهقی). خلوت کرد با اعیان و ارکان. (تاریخ بیهقی).
-ارکان جیش؛ پنج است: مقدمه، قلب، میمنه، میسره، ساقه.
- ارکان دولت؛ اعیان دولت و رجال دولت. (آنندراج): همهء ارکان و اعیان دولت وی را به پسندیدند بدان راستی و امانت و خدمتی که کرد. (تاریخ بیهقی). این جماعت ارکان دولت و ابیات امّت دیلم بودند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 263). ارکان دولت و اعیان حضرت وصیّت ملک بجا آوردند. (گلستان). یکی از پسران هرون الرشید پیش پدر آمد خشم آلوده که فلان سرهنگ زاده مرا دشنام مادر داد هرون ارکان دولت را گفت جزای چنین کس چه باشد. (گلستان). ارکان دولت و اعیان حضرت و زورآوران اقالیم حاضر شدند. (گلستان).
ارکان
فرهنگ دهخدا
[اَ] (اِخ) آبی است در اجأ، یکی از دو کوه طیی ء، بنی سِنبس را. (معجم البلدان).
ارکان
فرهنگ دهخدا
[اَرْ رَ] (اِخ) ولایتی است از برمهء انگلیس و آن از جانب شرقی، از خلیج بنگال بین 16 و 22 درجه و 30 دقیقهء عرض شمالی و بین 92 و 94 درجهء طول شرقی امتداد دارد و در مشرق آن بلاد برمه قرار دارند که سلسلهء جبالی آن ها را جدا کرده است. مساحت سطح آن 23529 میل مربع است و دارای کوههای بسیار و اودیه و دشتهای پرنعمت است و باران آن حتی در فصول حارّه، یعنی تشرین ثانی و دو کانون، بسیار است و خاک این ولایت بسیار حاصلخیز است ولی مردم آن توجهی بزراعت ندارند و محصولات آن چوب و زغال و نفت و نمک و تنباکو و پوست و زیتون و پنبه و زاج و شاخ و عاج و معادن و میوه است و همهء محصولات خط سرطان در آنجا بدست آید و با وجود این شهرهای مهم آن اندک است و پلنگ و فیل بسیار دارد و هوای آن نیکو نیست و برای صحت مضر است و نهرهای بسیار از آن گذرد که اعظم آنها نهر موسوم به ارکان است و قسمت غالب آن قابل کشتی رانی در بعض جهات است و در سواحل وی عدّه ای جزایر است که در آنها بعضی آتشفشانها دیده میشود. نصف سکنهء آن موغان اند که اهالی اصلی آنجا را تشکیل دهند و مذهب ایشان بودایی است و از هیئت ایشان برمی آید که اصل آنان از چین است و رنگ و هیئت ایشان مانند عبید نیست با آنکه در اقلیم حارّه زیست کنند و زبان ایشان یک صوتی است و تعلیم در میان آنان بسیار رواج دارد و اندکی امّی باشند و زیّ زنان ایشان زیّ زنان چینی است و از عادات آنان رهن دادن زنان و فرزندان است بهنگام وام گرفتن و چون وام بگزارند ایشان را بازستانند و این بلاد در قدیم مستقل بود و مغول و بغوان بارها با ایشان جنگیدند و اهالی برمه به سال 1198 ه . ق. آنجا را فتح کردند و انگلیسیان1240 ه . ق. آنجا را از ایشان خریدند و تا کنون در دست آنانست. عدد اهالی آن قریب 500 هزار است. (ضمیمهء معجم البلدان). || در قدیم شهری بود پایتخت ولایت مذکور، موقع آن بر ساحل نهری بهمین اسم بمسافت 50 میلی مصبّ وی، بین 9 درجه و 45 دقیقه عرض شمالی و 20 درجه و 40 دقیقه طول شرقی. سکنهء آن در قدیم 95 هزار بود و اکنون قریب 10 هزار است و پیوسته رو به انحطاط و خرابی میرود و سبب ظاهر آن بدی هواست. (ضمیمهء معجم البلدان).
ارکان
فرهنگ نامها
[پسر] (عربی) رکنها ، مبناها ، پایهها ؛ (به مجاز) بزرگان ، اعیان ، کارگزاران و کارگردانان حکوم
ارکان
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
ارکان[ع - ا] (ئەرکان - erkan)پایە، کۆڵەکە، گەورەو سەرۆکی قەوم.
ارکان
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
ارکان
(اَرکان - ع/ا)کۆی(رکن):
بەڕێزان، پیاوماڵانن، خانەدانان، دەرهبەگان، دەوڵەمەندان، شەریفان، گەورهپیاوان، نهجیبان، نهجیمان،
جەواهێرات، گەوهەرو شتی لەوبابهتە،
ماڵی نهجۆڵ(زەمینو خانووبەرەو داریچێندراو لەسەر زەمینێکو...)،
ئەستوونەکان، بنچینەکان، بنەماکان، پایەکان، پەیژەکان، پلیکانەکان، ڕوکنەکان، کۆڵەکەکان، ماکەکان،
(اَرکان - ع/ا)کۆی(رکن):
بەڕێزان، پیاوماڵانن، خانەدانان، دەرهبەگان، دەوڵەمەندان، شەریفان، گەورهپیاوان، نهجیبان، نهجیمان،
جەواهێرات، گەوهەرو شتی لەوبابهتە،
ماڵی نهجۆڵ(زەمینو خانووبەرەو داریچێندراو لەسەر زەمینێکو...)،
ئەستوونەکان، بنچینەکان، بنەماکان، پایەکان، پەیژەکان، پلیکانەکان، ڕوکنەکان، کۆڵەکەکان، ماکەکان،
ارکان
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اَرکان/
اسم:
ارکان
1. پایهها، ستونها. جمع (رکن).
2. :در نماز: تکبیرة الاحرام، (قیام)، (رکوع) و (سجود).
3. مجاز: مبانی و اصول. بزرگان، شخصیتهای برجسته.
4. اعمال خاصی که در برخی کارها بویژه اعمال مذهبی باید انجام شود و اگر انجام نشود، آن عمل باطل است.
5. ادبی: در عروض، سبب و وتد و فاصله که از پایهها و اصول اوزان عروضی هستند.
6. قدیم: عناصر اربعه در اعتقاد قدما. آتش، باد، آب و خاک. واژههای مشتق شده: (ارکانی)، (ارکان اربعه)، (ارکان جمله)، (ارکان حرب)، (ارکان عروضی)
انگلیسی: (pillar)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
(En:pillar)
عربی
آوایش:
/اَرکان/
اسم:
ارکان
1. پایهها، ستونها. جمع (رکن).
2. :در نماز: تکبیرة الاحرام، (قیام)، (رکوع) و (سجود).
3. مجاز: مبانی و اصول. بزرگان، شخصیتهای برجسته.
4. اعمال خاصی که در برخی کارها بویژه اعمال مذهبی باید انجام شود و اگر انجام نشود، آن عمل باطل است.
5. ادبی: در عروض، سبب و وتد و فاصله که از پایهها و اصول اوزان عروضی هستند.
6. قدیم: عناصر اربعه در اعتقاد قدما. آتش، باد، آب و خاک. واژههای مشتق شده: (ارکانی)، (ارکان اربعه)، (ارکان جمله)، (ارکان حرب)، (ارکان عروضی)
انگلیسی: (pillar)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
(En:pillar)