ارس
معنی
(اُ رُ) نک اروس.
جست و جوی دقیق
ارس
فرهنگ معین
(اُ رُ) نک اروس.
ارس
فرهنگ معین
(اُ) (اِ.) نام چند گونه سرو کوهی جزو تیره ناژویان که در اغلب نقاط استپی و خاتمه جنگلهای مرطوب پراکندهاند، ارسا، ارجه.
ارس
فرهنگ معین
( اَ ) [ په. ] (اِ.) اشک، آب چشم.
ارس
فرهنگ عمید
(اسم) [پهلوی: ars] ‹آرس› [قدیمی]
[ars] اشک: ♦ ز آهم بُوَد یک شراره درخش / اَرَس بود اَرس مرا مایهبخش (فریدالدهر: مجمعالفرس: ارس).
[ars] اشک: ♦ ز آهم بُوَد یک شراره درخش / اَرَس بود اَرس مرا مایهبخش (فریدالدهر: مجمعالفرس: ارس).
ارس
فرهنگ عمید
(اسم) ‹اورس، ارسا، هورس، ورس› (زیستشناسی)
[ors] درختی از خانوادۀ سرو با چوبی سخت که در کوهها و کنارۀ جنگلها میروید؛ سرو کوهی؛ ارجا؛ ابهل.
[ors] درختی از خانوادۀ سرو با چوبی سخت که در کوهها و کنارۀ جنگلها میروید؛ سرو کوهی؛ ارجا؛ ابهل.
ارس
فرهنگ عمید
(اسم) [روسی]
[oros]
۱. روسیه.
۲. از مردم روسیه؛ روسی.
[oros]
۱. روسیه.
۲. از مردم روسیه؛ روسی.
ارس
فرهنگ دهخدا
[اَ] (اِ) اشک. (جهانگیری). آب چشم. (صحاح الفرس) (اوبهی). اشک چشم. دمع. دمعه :
ز آهم بود یک شراره درخش
اَرَس باشد اَرْسِ مرا مایه بخش.قریع الدهر.
اَرَس شد اَرْسِ من از جستجویت.لطفی.
ز آهم بود یک شراره درخش
اَرَس باشد اَرْسِ مرا مایه بخش.قریع الدهر.
اَرَس شد اَرْسِ من از جستجویت.لطفی.
ارس
فرهنگ دهخدا
[اِ] (ع اِ) بیخ و اصل پاک. نژاد پاک. نسل طیب.
ارس
فرهنگ دهخدا
[اَ] (ع مص) کشاورز شدن. برزگری کردن. برزگر شدن. (تاج المصادر بیهقی).
ارس
فرهنگ دهخدا
[اَ رِ] (ع ص) کشاورز. ج، اریسون. اَرارسه.
ارس
فرهنگ دهخدا
[اُ] (اِ) سرو کوهی. (جهانگیری) (آنندراج). شعوری بکسر راء آورده گوید: درخت آراج و بعضی فرهنگ ها درخت چنار نوشته اند. (شعوری).
گونه ایست از سرو کوهی(1) که آنرا به خراسان اُرس نامند و در جادهء چالوس و گچسر هورَس گویند و در نوده بنام اَورَس مشهور است و در منجیل اَربس نام دارد و در هرزویل اردوج خوانده می شود و در آمل موسوم به وَرس باشد و در قوشخانه و سوالدی مسمی به اَرچه است و نیز آنرا ارچا و اُرسا گفته اند. مؤلف برهان گوید: و بعربی آنرا ابهل و عرعر خوانند و تخم ثمر آنرا جوزالابهل و ثمره العرعر گویند. (برهان قاطع). این درخت بیشتر در زمینهای استپی و آخر جنگلهای مرطوب چون منجیل و نوده و قوشخان و خراسان شرقی و کوههای میان چالوس و طهران منتشر است در ارتفاع 500 گزی نوده تا 2000 گزی قوشخانه. (گااوبا) :
الا تا مؤمنان دارند روزه
الا تا هندوان گیرند لکهن
بدریابار باشد عنبر تر
بکوه اندر بود کان خماهن
نروید(2) از درخت ارس، کافور
نخیزد از میان لاد، لادن
زیادی خرم و خرم زیادی
میان مجلس شمشاد و سوسن.منوچهری.
از برای قوت دل گر بخوری بایدم
صندل و مندل نیابم غیر چوب ارس و تاغ.
ابن یمین.
رجوع به ابهل و عرعر و جوزالابهل و ثمره العرعر و پیرو و هُوَرْس شود.
(1) - Juniperus polycarpos. Genevrier en arbre. Juniperus excelsa. Juniperus
foetida. Juniperus sabina. Sabina
excelsa. Juniperus taurica.
(2) - ن ل: نریزد.
گونه ایست از سرو کوهی(1) که آنرا به خراسان اُرس نامند و در جادهء چالوس و گچسر هورَس گویند و در نوده بنام اَورَس مشهور است و در منجیل اَربس نام دارد و در هرزویل اردوج خوانده می شود و در آمل موسوم به وَرس باشد و در قوشخانه و سوالدی مسمی به اَرچه است و نیز آنرا ارچا و اُرسا گفته اند. مؤلف برهان گوید: و بعربی آنرا ابهل و عرعر خوانند و تخم ثمر آنرا جوزالابهل و ثمره العرعر گویند. (برهان قاطع). این درخت بیشتر در زمینهای استپی و آخر جنگلهای مرطوب چون منجیل و نوده و قوشخان و خراسان شرقی و کوههای میان چالوس و طهران منتشر است در ارتفاع 500 گزی نوده تا 2000 گزی قوشخانه. (گااوبا) :
الا تا مؤمنان دارند روزه
الا تا هندوان گیرند لکهن
بدریابار باشد عنبر تر
بکوه اندر بود کان خماهن
نروید(2) از درخت ارس، کافور
نخیزد از میان لاد، لادن
زیادی خرم و خرم زیادی
میان مجلس شمشاد و سوسن.منوچهری.
از برای قوت دل گر بخوری بایدم
صندل و مندل نیابم غیر چوب ارس و تاغ.
ابن یمین.
رجوع به ابهل و عرعر و جوزالابهل و ثمره العرعر و پیرو و هُوَرْس شود.
(1) - Juniperus polycarpos. Genevrier en arbre. Juniperus excelsa. Juniperus
foetida. Juniperus sabina. Sabina
excelsa. Juniperus taurica.
(2) - ن ل: نریزد.
ارس
فرهنگ دهخدا
[اُ رُ] (ص، اِ) در تداول عوام، روس. روسی.
ارس
فرهنگ دهخدا
[ ] (اِخ) نویین. از امرای مغول که در سال 661 ه . ق. با امیرباغو و دوازده هزار سوار به سیستان شد. (تاریخ سیستان ص 400).
ارس
فرهنگ دهخدا
[اَ رَ] (اِخ)(1) (رود...) آب ارس از جنوب بشمال میرود و از کوههای قالیقلا و ارزن الروم برمیخیرد و بولایت ارمن و آذربایجان و اران میگذرد و به آب کُروقراسو ضم شده در حدود گشتاسفی بدریای خزر میریزد و در این ولایات که ممر این آب است بر آن زراعت بسیار است. طول این رود صد و پنجاه فرسنگ باشد. (نزهه القلوب ص 212). جغرافیون عرب، ارس را الرّس (رسّ) ضبط کرده اند و بعقیدهء بعضی مستشرقین آن همان رود دائی تیای(2) مذکور در اوستا است. آنرا در قدیم اِرِاسک و یونانیان آراکس(3) مینامیدند(4). نام رودی بزرگ است که از کوههای ارزن الروم آید و بر صحرای نخجوان و از آنجا به ارّان رود و بچندین بخش گردد و بر بیشتر مزارع آن ولایت رسد و اندکی که باقی ماند به رود کر پیوندد و هر دو بدریای آبسکون که قلزم نیز میخوانند منتهی شود. (صحاح الفرس). رودخانه ای است مشهور که از کنار تفلیس و مابین آذربایجان و اران میگذرد. (برهان). ارس، اسم رودی است که از کوههای قالیقلا خارج میشود در محلی که طول آن شصت و هفت و عرض چهل و یک و از اردبیل میگذرد و طول آن هفتاد و سه و عرض سی و نه و نصف است و بعد به اراضی ورثان(5) می گذرد و سپس در نزدیکی بحر خزر به نهر کُر متصل می شود و متحداً بدریای خزر ریزند. (تقویم البلدان از مرآت). رود ارس از ارمینیه خارج شود و از ورثان گذشته از پشت مغان و نهر کر گردیده بدریای طبرستان ریزد. (ابن حوقل). ارس که مورخین یونانی آنرا آراکس(6) مینامیده اند از رودهای عظیم آسیاست. سرچشمهء این رود در جبال ارمینیه الکبری است. جریانش از مغرب بمشرق و رودخانه های آرپه چای و آق چای و قراسو داخل این رود میشود و از جنوب بادکوبه ببحر خزر میریزد. این رود عظیم و جریانش تند است اما چندان عمق ندارد. در قدیم هر چه خواسته بودند بر روی آن پلی استوار کنند ممکن نشده بود، یعنی هر چه ساخته بودند بجهت طغیان آب در فصل بهار خراب شده. هنوز آثار خرابی اغلب از آن پلها باقی است. و مؤلف مرآت البلدان گوید: من خود در شعبان هزار و دویست و هشتاد که بمأموریت اقامت پاریس میرفتم، از جلفا از روی ارس گذشتم. چون اوایل زمستان بود آب رودخانه قسمی منجمد بود که از روی یخ عبور کردم. در مراجعت در شعبان هزار و دویست و هشتاد و سه که اواخر پائیز بود آب یخ نکرده بود با کرجی عبور کردم. (مرآت البلدان). رود ارس (آراکس قدیم) تقریباً به طول هشتصدهزار گز از کوه هزار برکه در جنوب اَرزروم سرچشمه گرفته از حوالی دوالو تا قره دونی در سرحد ایران جاری میباشد و پس از آن از خاک مغان داخل قراباغ قفقازیه شده و در جِسر جواد، رود کر یا کوروش که از تفلیس می آید به آن ملحق گردیده بعد بجنوب شرقی منحرف. و در سالیان دو شعبه شده یکی در شمال خلیج قزل آقاج وارد بحر خزر میشود و دیگری بخلیج مزبور میریزد. مجرای این رود که بین کوه های قراداغ و قراباغ جاری است بسیار باریک و درهء آن هولناک و جریانش سریع است و از ساحل یمین و یسار شعبات متعددی ضمیمهء آن میشود. مهمترین رودهائی که از قفقازیه به آن ملحق میگردد عبارت است از: آرپا و رود نخجوان و رود آقرا که نزدیک پل خداآفرین به ارس متصل میشود. رودهای واردهء به ارس در ایران از این قرار است: اول رود ماکو یا زنگمار که سرچشمهء آن در بایزید ترکیه است و اراضی ماکو را مشروب کرده در شمال غربی نخجوان به ارس متصل میشود. دوم آق چای (سفیدرود) که دارای دو شعبه است: یکی موسوم به قُتورچای که از خوی میگذرد و دیگری رود مَرَند که در جنوب ماری کند به قُتورچای وصل میشود و در ماری کند شعبهء اصلی آق چای که از جنوب چالدران میگذرد به آنها ملحق گردیده، در مغرب جلفا به ارس وارد میشود، در شرق آق چای خط آهن جلفا به تبریز از روی ارس عبور میکند. سوم رودهای کوچک مانند گوگ گنبد و غیره از قراداغ سرچشمه گرفته به ارس میریزد. چهارم اندرآب که دارای دو شعبه است یکی از اهر و دیگری از اردبیل جاری و سرچشمهء رود اردبیل از کوه سبلان و سرچشمهء اهر از جنوب کوه های قراداغ است. رود ارس از آرتاکزاستا(7) (به ارتفاع 790 گز محل اتصالش با رود کوروش 12 گز دارای یک نشیب 778 گزی است در صورتی که طول آن پانصد هزار گز است. این نشیب بطریق ذیل تقسیم میشود: از اولین نقطهء سرحدی تا جلفا که فاصلهء آن 150 هزار گز است، 60 گز، از جلفا تا ابتدای دشت مغان که فاصلهء آن 200 هزار گز است، 540 گز، از ابتدای دشت مغان تا قلعهء گوسفند (قویون) که فاصله اش 150 هزار گز است، 178 گز، از قلعهء گوسفند تا کنار دریا که فاصلهء آن 100 گز است و ارس به کوروش ملحق میشود 38 گز. پس حد اعلای نشیب آن بین جلفا و کویر مغان در هر گزی 0027/0 است. در صورتی که در مغرب جلفا 0004/0 و در قسمت سفلی یعنی از کویر مغان به بعد 000864/0 است. (جغرافیای طبیعی تألیف کیهان صص 65-67) : شهرک باژگاه برلب رود ارس نهاده است. (حدود العالم).
ارس را در بیابان جوش باشد
بدریا چون رسد خاموش باشد.نظامی.
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس.
حافظ.
درآورد کشتی به آب ارس
ز دریای لشکر ارس ماند پس.هاتفی.
ارس شد ارس من از جستجویت.لطفی.
و رجوع به حبط ج 2 ص 168 و 410 و ذیل جامع التواریخ رشیدی تألیف حافظ ابرو ص 177 و 182 و 222 و ایران باستان ص 692، 1387، 1474، 1689، 1908، 1918، 2268، 2284، 2368، 2370، 2371، 2374، 2376، 2459، 2593 و تاریخ مغول ص 120، 129، 137، 205، 206، 324 شود.
(1) - Aras. (2) - Daitya نام رودیست در «آریاویچ» بعضی آنرا رود ارس دانسته اند و برخی دیگر زرافشان. (یشتها تألیف پورداود ج 1 ص 59 ح و 283).
(3) - Araxe. (4) - ایران باستان ص 2589.
(5) - ورثان شهری است در حدود آذربایجان، در دوفرسخی ارس و هفت فرسخی بیلقان.
(6) - ایران باستان ص 2589.
(7) - Artaxasta.
ارس را در بیابان جوش باشد
بدریا چون رسد خاموش باشد.نظامی.
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس.
حافظ.
درآورد کشتی به آب ارس
ز دریای لشکر ارس ماند پس.هاتفی.
ارس شد ارس من از جستجویت.لطفی.
و رجوع به حبط ج 2 ص 168 و 410 و ذیل جامع التواریخ رشیدی تألیف حافظ ابرو ص 177 و 182 و 222 و ایران باستان ص 692، 1387، 1474، 1689، 1908، 1918، 2268، 2284، 2368، 2370، 2371، 2374، 2376، 2459، 2593 و تاریخ مغول ص 120، 129، 137، 205، 206، 324 شود.
(1) - Aras. (2) - Daitya نام رودیست در «آریاویچ» بعضی آنرا رود ارس دانسته اند و برخی دیگر زرافشان. (یشتها تألیف پورداود ج 1 ص 59 ح و 283).
(3) - Araxe. (4) - ایران باستان ص 2589.
(5) - ورثان شهری است در حدود آذربایجان، در دوفرسخی ارس و هفت فرسخی بیلقان.
(6) - ایران باستان ص 2589.
(7) - Artaxasta.
ارس
فرهنگ دهخدا
[ ] (اِخ) از قصبات فرغانه. (جهانگشای جوینی ج 1 ص 73).
ارس
فرهنگ دهخدا
[ ] (اِخ) برادر توقماق از نوکران امیر چوپان. (ذیل جامع التواریخ رشیدی تألیف حافظ ابرو ص 98).
ارس
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
ارس[ا] (ئەرس - ers)ئەشک، فرمێسک، روندک، ئەسرین، هەڵس.
ارس
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
ارس
(اَرس - ا)ئاویچاو، ئرمس، ئرمێس، ئرمێسک، ئڵمس، ئەسر، ئەسرین، ئەشک، ئەنوو، ڕۆنتک، ڕۆندک، ڕۆنْک، ڕۆنکی، ڕۆننک، سرشک، سروشک، فرمێسک، فرێش، فرێشک، گورمیس، لۆرک، هورمیس، هۆرمیسک، هەرس، هەرسی، هەرش، هەرەس، هەستار، هەستارە، هەسر، هەڵس، هەلسی، هێرسی، هێرش، هێستر، هیستۆک، هێسیر،
(اَرس - ا)ئاویچاو، ئرمس، ئرمێس، ئرمێسک، ئڵمس، ئەسر، ئەسرین، ئەشک، ئەنوو، ڕۆنتک، ڕۆندک، ڕۆنْک، ڕۆنکی، ڕۆننک، سرشک، سروشک، فرمێسک، فرێش، فرێشک، گورمیس، لۆرک، هورمیس، هۆرمیسک، هەرس، هەرسی، هەرش، هەرەس، هەستار، هەستارە، هەسر، هەڵس، هەلسی، هێرسی، هێرش، هێستر، هیستۆک، هێسیر،
ارس
گویش بلوچی
اَرس
اَرس: (اَ ر سْ) ھمے آپ کہ چہ چمّاں رِچ اِیت - اَرس ءُ لِمپ بیگ ، اَرس ءُ ھیکار بیگ ، اَرس ءُ ھولمب بیگ (پارسی: سرشک ، اشک)
زان مَی کہ گر سرشکی از آن درچکد بہ نیل/ صد سال مست باشد از بوی آن نھنگ (رودکی)
اَرس: (اَ ر سْ) ھمے آپ کہ چہ چمّاں رِچ اِیت - اَرس ءُ لِمپ بیگ ، اَرس ءُ ھیکار بیگ ، اَرس ءُ ھولمب بیگ (پارسی: سرشک ، اشک)
زان مَی کہ گر سرشکی از آن درچکد بہ نیل/ صد سال مست باشد از بوی آن نھنگ (رودکی)
ارس
گویش بلوچی
اِرس
اِرس: (اِ رْ - سْ) بچار "ھرس"
اِرس: (اِ رْ - سْ) بچار "ھرس"
ارس
گویش بلوچی
اُرس
اُرس: (اُ ر - سْ) عُرس
اُرس: (اُ ر - سْ) عُرس
ارس
گویش بلوچی
اُرُس
اُرُس: (اُ رُ سْ)بچار "اُرُوسّ"
اُرُس: (اُ رُ سْ)بچار "اُرُوسّ"
ارس
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
پهلوی
آوایش:
/اَرَس/
:
اَرَس
1. رودی پر آب و باستانی در شمال ایران، رود اَرَس. اشک، آب چشم. : اُرس گیاهی
2. گیاهی درختی از خانواده (سرو) که در شمال ایران میروید. (سروکوهی).
3. نام چند گونه سرو کوهی جزو تیره (ناژویان) که در اغلب نقاط استپی و خاتمه جنگلهای مرطوب پراکندهاند. (ارسا). (برس). اسم: اُرُس
4. نام کشور روسیه، مردم (روسیه).
5. از گویشی شمالی احتمالاً طبری، نهایتاً از فارسی میانه ابروس، مقایسه شود با (برس).
انگلیسی: (juniper)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
پهلوی
آوایش:
/اَرَس/
:
اَرَس
1. رودی پر آب و باستانی در شمال ایران، رود اَرَس. اشک، آب چشم. : اُرس گیاهی
2. گیاهی درختی از خانواده (سرو) که در شمال ایران میروید. (سروکوهی).
3. نام چند گونه سرو کوهی جزو تیره (ناژویان) که در اغلب نقاط استپی و خاتمه جنگلهای مرطوب پراکندهاند. (ارسا). (برس). اسم: اُرُس
4. نام کشور روسیه، مردم (روسیه).
5. از گویشی شمالی احتمالاً طبری، نهایتاً از فارسی میانه ابروس، مقایسه شود با (برس).
انگلیسی: (juniper)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین