ارباع
معنی
(اسم) [عربی] [قدیمی]
[arbā]
۱. [جمعِ رَبع] = ربع۱
۲. [جمعِ رُبع] = رُبع
جست و جوی دقیق
ارباع
فرهنگ عمید
(اسم) [عربی] [قدیمی]
[arbā]
۱. [جمعِ رَبع] = ربع۱
۲. [جمعِ رُبع] = رُبع
[arbā]
۱. [جمعِ رَبع] = ربع۱
۲. [جمعِ رُبع] = رُبع
ارباع
فرهنگ دهخدا
[اَ] (ع اِ) جِ رَبع. رجوع به رَبع شود. || جِ رُبع. رجوع به رُبع شود. || ج رُبَع. رجوع به رُبَع شود. || جِ رَباعی. رجوع به رَباعی شود.
ارباع
فرهنگ دهخدا
[اِ] (ع مص) به چهارسال درآمدن گوسپند و پنجم گاو و اسب و هفتم شتر. || در علف بهاری درآمدن قوم. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مقیم بودن به منزل بهاری. (از منتهی الارب). || در علف بهاری رها کردن ستور را. (از منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد). || علف بهاری آوردن ابر. (از ذیل اقرب الموارد). || خداوند شتران «ربع» شدن. (از منتهی الارب). || در پیری فرزند شدن کسی را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || به بهار در نتاج آمدن شتر. (از منتهی الارب). || بند شدن زهدان ناقه و قبول نکردن آب نر را. (از منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد). || بسیار شدن آب چاه. || زود بازآمدن نوبت آب خوردن. (از منتهی الارب). || گذاشتن شتران را تا هرگاه خواهند آب خورند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بسیار نکاح کردن. (از منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد). || سؤال کردن سائل و رفتن و بازآمدن او. || به آب و روستا درآمدن قوم. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شتافتن شتران به آبشخور و به غیر وقت بر آن وارد شدن. (از ذیل اقرب الموارد). || ترک دادن عیادت بیمار را دو روز و به روز سیوم برآمدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || تب چهارم آمدن. (المصادر زوزنی). دچار تب «ربع» شدن و فعل آن مجهول بکار رود. (اقرب الموارد). || دندان رباعیهء ستور بیوفتیدن. (المصادر زوزنی).
ارباع
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اَرباع/
اسم:
ارباع قدیم
1. نواحی؛ مناطق. سرزمینها. جمع رَبع.
2. یک چهارم. رُبع.
فرهنگ بزرگ سخن
عربی
آوایش:
/اَرباع/
اسم:
ارباع قدیم
1. نواحی؛ مناطق. سرزمینها. جمع رَبع.
2. یک چهارم. رُبع.
فرهنگ بزرگ سخن