اذن
معنی
(اُ ذُ) [ ع. ] (اِ.) گوش.
هممعنا / پادمعنا
- اجازه، تجویز، جواز، رخصت،
- دستور
جست و جوی دقیق
اذن
فرهنگ معین
(اُ ذُ) [ ع. ] (اِ.) گوش.
اذن
فرهنگ معین
(اِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) رخصت دادن، اجازه دادن.
۲- (اِمص.) فرمان، رخصت، اجازه.
۱- (مص م.) رخصت دادن، اجازه دادن.
۲- (اِمص.) فرمان، رخصت، اجازه.
اذن
فرهنگ عمید
(اسم) [عربی]
[ezn] اجازه؛ رخصت؛ فرمان.
[ezn] اجازه؛ رخصت؛ فرمان.
اذن
فرهنگ عمید
(اسم) [عربی] (زیستشناسی) [قدیمی]
[oz[o]n] گوش.
[oz[o]n] گوش.
اذن
فرهنگ دهخدا
[اَ] (ع مص) بگوش کسی زدن. بر گوش زدن. (تاج المصادر بیهقی). || بدرد گوش مبتلا گشتن. || خشک شدن گرفتن گیاه.
اذن
فرهنگ دهخدا
[اَ ذَ] (ع مص) اِذن. اَذانت. || دانستن. || اباحه. (اقرب الموارد). || استماع. (اقرب الموارد). گوش داشتن. (زوزنی). گوش فراداشتن.
اذن
فرهنگ دهخدا
[اَ ذَن ن] (ع ص) مردی که آب بینی او از هر دو سوراخ روان باشد. (منتهی الارب). آنکه آب بینی او از هر دو سوراخ جاری شود. آنک از بینی وی آب روان باشد. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). آنک آب از بینی او چکد. آب بینی چکنده. مُفی. فرکند. فرغند. مؤنث: ذَنّاء.
-امثال: انفک منک و ان کان اذنّ.
-امثال: انفک منک و ان کان اذنّ.
اذن
فرهنگ دهخدا
[اِ] (ع مص، اِمص) دستوری. (منتهی الارب). دستوری دادن. (زوزنی). بار. اجازه. اجازت. رخصت: و پسرش را بدیوان آوردند و موقوف کردند تا مقرر گردد باذن الله. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 324).
بگفتا اذن خواهی چیست از من
چه بهتر کور را از چشم روشن.جامی.
- اذن دادن؛ دستوری دادن. رخصت دادن. جایز شمردن. مرخص کردن. اجازه.
|| امر. فرمان. (غیاث اللغات). || دانست: فعله باذنی؛ کرد آنرا بدانست من. (منتهی الارب). || دانستن. بدانستن. (زوزنی). || گوش داشتن. (زوزنی). گوش فراداشتن. || اِباحه. در لغت بمعنی اعلام است و در شرع برداشتن و رفع کردن مانع از تصرف است و رها کردن و اجازه دادن در تصرف است برای کسی که شرعاً ممنوع از تصرف بوده است. (تعریفات جرجانی). بکسر و سکون ذال معجمه؛ در لغت اعلام به اجازهء آزادی عمل در چیزیست. و در شرع موقوف داشتن و رفع محرومیت است خواه محرومیتی که برای غلام و کنیز پیش آید و خواه محرومیتی که برای اطفال نابالغ متصور است باشد. و آنکس که محرومیت از او برداشته شده بلسان شریعت، مسمی به مأذون است. هکذا یستفاد من جامع الرموز. (کشاف اصطلاحات الفنون).
-اذن فحوی.؛
بگفتا اذن خواهی چیست از من
چه بهتر کور را از چشم روشن.جامی.
- اذن دادن؛ دستوری دادن. رخصت دادن. جایز شمردن. مرخص کردن. اجازه.
|| امر. فرمان. (غیاث اللغات). || دانست: فعله باذنی؛ کرد آنرا بدانست من. (منتهی الارب). || دانستن. بدانستن. (زوزنی). || گوش داشتن. (زوزنی). گوش فراداشتن. || اِباحه. در لغت بمعنی اعلام است و در شرع برداشتن و رفع کردن مانع از تصرف است و رها کردن و اجازه دادن در تصرف است برای کسی که شرعاً ممنوع از تصرف بوده است. (تعریفات جرجانی). بکسر و سکون ذال معجمه؛ در لغت اعلام به اجازهء آزادی عمل در چیزیست. و در شرع موقوف داشتن و رفع محرومیت است خواه محرومیتی که برای غلام و کنیز پیش آید و خواه محرومیتی که برای اطفال نابالغ متصور است باشد. و آنکس که محرومیت از او برداشته شده بلسان شریعت، مسمی به مأذون است. هکذا یستفاد من جامع الرموز. (کشاف اصطلاحات الفنون).
-اذن فحوی.؛
اذن
فرهنگ دهخدا
[اِ ذَ] (ع ق) اکنون. || این هنگام. || آنگاه. آنگهی. حرف جواب و جزاء، و هو اما ان یدل علی انشاء التسببیه بحیث لایفهم الارتباط من غیره کقولک اذن اُکرمک لمن قال لک ازورک و هو حینئذ عامل یدخل علی الجمله الفعلیه فینصب المضارع بثلاثه شروط، الاول ان یکون مُصَدَّراً والثانی ان یکون مباشراً للمضارع و لایضر الفصل بالقسم او بلاالنافیه و الثالث ان یکون المضارع (؟) بعده مستقبلا. (اقرب الموارد).
- فأذن؛ ناگهان. درین وقت.
- فأذن؛ ناگهان. درین وقت.
اذن
فرهنگ دهخدا
[اُ ذَ] (ع اِ) جِ اَذَنه.
اذن
فرهنگ دهخدا
[اُ] (ع اِ) گوش. اُذُن:
اُذن مؤمن وحی ما را واعی است
آنچنان گوشی قرین داعی است.مولوی.
ج، آذان.
اُذن مؤمن وحی ما را واعی است
آنچنان گوشی قرین داعی است.مولوی.
ج، آذان.
اذن
فرهنگ دهخدا
[اُ ذُ] (ع اِ) گوش:
گر شنیدی اذن کی ماندی اذن
یا کجا کردی دگر ضبط سخن.مولوی.
- اُذُن بَسْطاء؛ گوش کلان و پهن.
- اذن خرباء؛ گوشی شکافته. (مهذب الاسماء).
- اذن خرقاء؛ گوشی سوراخ کرده. (مهذب الاسماء).
- اذن واعیه؛ گوش شنوا.
|| گوشی که نیکی شنود. || قبضهء شمشیر و کمان. دسته و گوشهء هرچیز که بدان در دست گیرند. || جاء ناشراً اُذُنیه؛ آمد طامع و امیدوار. || لبس اُذُن؛ تغافل. اعراض. روی گردانیدن. ج، آذان. || (ص) مرد سخن شنو. خوشباور. آنکه گفتار همه درست و راست گیرد و عمل کند. شنوا. آنکه سخن هر کس شنود. خوش شنوا. خوش شنوائی که هرچه بگویند بشنود. قوله تعالی: و یقولون هو اذن (قرآن 9/61)؛ ای یقبل کل مایقال له کالاذن السامعه. (مهذب الاسماء). و به این معنی واحد و جمع یکسانست. (منتهی الارب).
گر شنیدی اذن کی ماندی اذن
یا کجا کردی دگر ضبط سخن.مولوی.
- اُذُن بَسْطاء؛ گوش کلان و پهن.
- اذن خرباء؛ گوشی شکافته. (مهذب الاسماء).
- اذن خرقاء؛ گوشی سوراخ کرده. (مهذب الاسماء).
- اذن واعیه؛ گوش شنوا.
|| گوشی که نیکی شنود. || قبضهء شمشیر و کمان. دسته و گوشهء هرچیز که بدان در دست گیرند. || جاء ناشراً اُذُنیه؛ آمد طامع و امیدوار. || لبس اُذُن؛ تغافل. اعراض. روی گردانیدن. ج، آذان. || (ص) مرد سخن شنو. خوشباور. آنکه گفتار همه درست و راست گیرد و عمل کند. شنوا. آنکه سخن هر کس شنود. خوش شنوا. خوش شنوائی که هرچه بگویند بشنود. قوله تعالی: و یقولون هو اذن (قرآن 9/61)؛ ای یقبل کل مایقال له کالاذن السامعه. (مهذب الاسماء). و به این معنی واحد و جمع یکسانست. (منتهی الارب).
اذن
فرهنگ دهخدا
[اُ ذُ] (اِخ) یکی از جبال بنی ابی بکربن کلاب. || قاره ای بسماوه که از آنجا سنگ آسیا برند. (معجم البلدان).
اذن
فرهنگ دهخدا
[ ] (اِخ) (سنه ال ...) نام سال اول هجرت.
اذن
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
اذن[ع - ا] (ئوزون - uzun)گوێچکە.
اذن
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
اذن
(اِذن - ع)
(مصم): ئاستەی، ئیجازەدان، ئیجازەفەرموون، ئیزندان، ئیزن فەرموون، بواردان، بەراییدان، بەڕەوازانین، پەسندکردن، تڵین، دەستووردان، دەسووردای، دەستوورفەرموون، ڕوخسهتدان، ڕەوازانین، ڕەواکردن، ڕێپێدان، ڕێدان، ڕێگەدان، فتوادان، فەرماندان، فەرمان دای، مۆڵهتدان، مەرەخەستیدان، مەرەخەسی دان، ورمێدان، وهجەر، هێشتن، هێڵان،
(امص): ئیجازە، ئیزن، بوار، بەرایی، دەستوور، ڕوخسهت، ڕەوازانین، ڕێدان، فتوا، فەرمان، مۆڵهت، مەرەخەستی، مەرەخەسی، ودم، ورمێ، وهجەر، هێشتن، هێڵان،
(اِذن - ع)
(مصم): ئاستەی، ئیجازەدان، ئیجازەفەرموون، ئیزندان، ئیزن فەرموون، بواردان، بەراییدان، بەڕەوازانین، پەسندکردن، تڵین، دەستووردان، دەسووردای، دەستوورفەرموون، ڕوخسهتدان، ڕەوازانین، ڕەواکردن، ڕێپێدان، ڕێدان، ڕێگەدان، فتوادان، فەرماندان، فەرمان دای، مۆڵهتدان، مەرەخەستیدان، مەرەخەسی دان، ورمێدان، وهجەر، هێشتن، هێڵان،
(امص): ئیجازە، ئیزن، بوار، بەرایی، دەستوور، ڕوخسهت، ڕەوازانین، ڕێدان، فتوا، فەرمان، مۆڵهت، مەرەخەستی، مەرەخەسی، ودم، ورمێ، وهجەر، هێشتن، هێڵان،
اذن
واژهنامه عربی به فارسی
گوش , شنوايي , هرالتي شبيه گوش يا مثل دسته کوزه , خوشه , دسته , خوشه دار يا گوشدار کردن
اذن
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اِذن/
اسم:
اذن
1. اجازه، فرمان، رخصت. رخصت دادن، اجازه دادن.
2. (فقه): اجازهای که صاحب حقی به کسی که ممنوع از آن (حق) است، میدهد تا در آن حق تصرف کند. اسم: اُذُن
3. گوش. واژههای مشتق شده: (اذن دخول)، (اذن فحوا)، (اذن دادن)، (اذن گرفتن)، (اذن خواستن)، (اذن داشتن)
انگلیسی: (permission)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت مغین
عربی
آوایش:
/اِذن/
اسم:
اذن
1. اجازه، فرمان، رخصت. رخصت دادن، اجازه دادن.
2. (فقه): اجازهای که صاحب حقی به کسی که ممنوع از آن (حق) است، میدهد تا در آن حق تصرف کند. اسم: اُذُن
3. گوش. واژههای مشتق شده: (اذن دخول)، (اذن فحوا)، (اذن دادن)، (اذن گرفتن)، (اذن خواستن)، (اذن داشتن)
انگلیسی: (permission)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت مغین