اخرس
معنی
(اَ رَ) [ ع. ] (ص.) گنگ، لال.
جست و جوی دقیق
اخرس
فرهنگ معین
(اَ رَ) [ ع. ] (ص.) گنگ، لال.
اخرس
فرهنگ عمید
(صفت) [عربی] [قدیمی]
[axras] گنگ؛ لال: ♦ نطق پیش قلمش لال بُوَد چون اخرس / عقل پیش نظرش کژ نگرد چون احول (انوری: ۲۹۵).
[axras] گنگ؛ لال: ♦ نطق پیش قلمش لال بُوَد چون اخرس / عقل پیش نظرش کژ نگرد چون احول (انوری: ۲۹۵).
اخرس
فرهنگ دهخدا
[اَ رَ] (ع ص) گنگ. (زمخشری) (زوزنی) (مؤید الفضلاء) (مهذب الاسماء). کندزبان. بی آواز. لال. مؤنث: خَرْساء. ج، خُرس، خُرسان :
عاشقی بر خور و بر شهوت خود راست چو خرس
نفس گویای تو در حکمت از آنست اخرس.
سنائی.
|| لَبَن اَخرس؛ شیر خفته. شیر غلیظ. شیر کلچیده. شیر بسته. || علم اخرس؛ منارهء راه که آواز صدا از وی نیاید. و رجوع به اخرسان شود.
عاشقی بر خور و بر شهوت خود راست چو خرس
نفس گویای تو در حکمت از آنست اخرس.
سنائی.
|| لَبَن اَخرس؛ شیر خفته. شیر غلیظ. شیر کلچیده. شیر بسته. || علم اخرس؛ منارهء راه که آواز صدا از وی نیاید. و رجوع به اخرسان شود.
اخرس
فرهنگ دهخدا
[اَ رَ] (اِخ) رجوع به الب ارسلان شود.
اخرس
فرهنگ دهخدا
[اَ رَ] (اِخ) شیخ عبدالغفاربن عبدالواحدبن وهب ملقب به الاخرس. از مشاهیر شعرای عراق است. مولد او بموصل بسال 1220 ه . ق. و منشأ و موطن او ببغداد بود در جانب کرخ. او نزد شیخ آلوسی کتاب سیبویه را قرائت کرد و شیخ او را اجازت داد آنگاه به آموختن علوم عقلیه و فنون غربیه پرداخت و در آنها متقن شد و فن شعر نیکو بیاموخت. ناشر دیوان وی در مقدمه نویسد: «ورد من مسقط رأسه الموصل الخضراء الی مدینه الزوراء و جعلها له موطناً و عریناً و مسکناً و کانت أکابرها تخدمه و تشتاق لطلعته و أماجدالعراق ترتاح الی مفاکهته. کان فی لسانه تلعثم و ثقل فدعی بالاخرس لسببه و فی ابان صباه کان قد أرسله الوزیر داودباشا والی بغداد الی بعض بلادالهند لیصلحوا لسانه عن الخرس. فقال له الطبیب: أنا اعالج لسانک بدواء فاما أن ینطق و اما أن تموت فقال لاابیع کلی ببعضی و کر راجعاً الی بغداد. توفی بالبصره و دفن بمقبره الامام حسن البصری.» وفات وی بسال 1290 بود. او راست: الطراز الانفس فی شعرالاخرس. دیوان او که احمد عزت باشا العمری آن را تدوین کرده در مطبعهء الجوائب آستانه بسال 1304 ه . ق. بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).
اخرس
فرهنگ دهخدا
[اَ رَ] (اِخ) القس. میخائیل الحلبی المازونی. او راست: اطیب المجانی فی حیاه یوسف کلدانی، چاپ مطبعه الادبیه بیروت بسال 1907م. (معجم المطبوعات).
اخرس
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
اخرس[ع - ص] (ئەخرەس - exres)لاڵ.
اخرس
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
اخرس
(اَخرَص - ع/ص)
بێزوان، لال، لاڵ، ڵاڵ،
بڕ، پاڵ، پسک، تت، تر، تور، تورتوری، توورەکیگیر، دەمبڵ، زاندەگونایش، زمان بەگرێ، زمان پسک، زمانگر، زمانگران، زمانگراو، زوانبەگیر، زوان گیر، فسک، فسە، فسەزمان، کونزوان، لالک، لالووتە، لاڵهپهترە، لاڵهپهتە، لاڵهپهتێ، لالەک،
(اَخرَص - ع/ص)
بێزوان، لال، لاڵ، ڵاڵ،
بڕ، پاڵ، پسک، تت، تر، تور، تورتوری، توورەکیگیر، دەمبڵ، زاندەگونایش، زمان بەگرێ، زمان پسک، زمانگر، زمانگران، زمانگراو، زوانبەگیر، زوان گیر، فسک، فسە، فسەزمان، کونزوان، لالک، لالووتە، لاڵهپهترە، لاڵهپهتە، لاڵهپهتێ، لالەک،
اخرس
واژهنامه عربی به فارسی
زبان بسته , لال , گنگ , بي صدا , کند ذهن , بي معني , لال کردن , خاموش کردن , بي زبان , صامت , کسر کردن , خفه کردن
اخرس
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اَخرَس/
صفت:
اخرس قدیم
1. لال، گنگ، بیزبان.
2. :جماعتی (اخرسان) را ... در آن کِشتی نشانده باشند. «(ناصرخسرو)»
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
عربی
آوایش:
/اَخرَس/
صفت:
اخرس قدیم
1. لال، گنگ، بیزبان.
2. :جماعتی (اخرسان) را ... در آن کِشتی نشانده باشند. «(ناصرخسرو)»
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین