احداق
معنی
(اَ) [ ع. ] (اِ.) جِ حدقه ؛ سیاهیهای چشم، مردمکهای چشم.
جست و جوی دقیق
احداق
فرهنگ معین
(اَ) [ ع. ] (اِ.) جِ حدقه ؛ سیاهیهای چشم، مردمکهای چشم.
احداق
فرهنگ عمید
(اسم) [عربی، جمع حدقَة] (زیستشناسی) [قدیمی]
[ahdāq] = حدقه
[ahdāq] = حدقه
احداق
فرهنگ دهخدا
[اِ] (ع مص) گرد چیزی درآمدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). احاطه کردن. || اِحداق روضه؛ حدیقه شدن مرغزار.
احداق
فرهنگ دهخدا
[اَ] (ع اِ) جِ حَدَقه. سیاهیهای چشم. (منتهی الارب). مردمکهای چشم. (غیاث).
احداق
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اَحداق/
اسم:
احداق
1. حدقهها، جمع (حدقه). سینیهای چشم، مردمکهای چشم.
2. به کرم رغبتش بدان درجهست/ که به نظاره رغبت احداق. «(انوری)» کهنواژه:
3. احداق ممکن است در زبان معیار باستان بصورت (اَح) - (داغ) قابل تجزیه باشد؛ که مفهومی مانند خیلی داغ، یا عجب حرارتی داشته است.
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین/ فرهنگ شمس
عربی
آوایش:
/اَحداق/
اسم:
احداق
1. حدقهها، جمع (حدقه). سینیهای چشم، مردمکهای چشم.
2. به کرم رغبتش بدان درجهست/ که به نظاره رغبت احداق. «(انوری)» کهنواژه:
3. احداق ممکن است در زبان معیار باستان بصورت (اَح) - (داغ) قابل تجزیه باشد؛ که مفهومی مانند خیلی داغ، یا عجب حرارتی داشته است.
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین/ فرهنگ شمس