اجازه
معنی
(اسم مصدر) [عربی: اجازَة] ‹اجازت›
[ejāze]
۱. موافقت کردن با انجام کاری که کسی قصد انجام آن را دارد؛ رخصت دادن؛ اذن؛ رخصت.
۲. (شبه جمله) کلمهای که با ادای آن موافقت کسی را برای انجام کاری کسب میکنند.
برابر فارسی
- اجازه
هممعنا / پادمعنا
- اجازت، اذن، تجویز، دستور، رخصت
- پروانه، تصدیق، جواز، مجوز، منشور
- فتوا
جست و جوی دقیق
اجازه
فرهنگ عمید
(اسم مصدر) [عربی: اجازَة] ‹اجازت›
[ejāze]
۱. موافقت کردن با انجام کاری که کسی قصد انجام آن را دارد؛ رخصت دادن؛ اذن؛ رخصت.
۲. (شبه جمله) کلمهای که با ادای آن موافقت کسی را برای انجام کاری کسب میکنند.
[ejāze]
۱. موافقت کردن با انجام کاری که کسی قصد انجام آن را دارد؛ رخصت دادن؛ اذن؛ رخصت.
۲. (شبه جمله) کلمهای که با ادای آن موافقت کسی را برای انجام کاری کسب میکنند.
اجازه
فرهنگ سره
پروانه
اجازه
فرهنگ دهخدا
[اِ زَ] (ع مص) اِجازت. دستوری. اذن. رخصت. فرمان. بار. دستوری دادن. (منتهی الارب). || روا داشتن. (زوزنی) (تاج المصادر): اجاز له. اجاز رأیه؛ روا داشت رای او را. (منتهی الارب). || صله دادن. (وطواط) (زوزنی). صله و عطا دادن: اجازه بکذا. (منتهی الارب). || اجاز علی اسمه؛ اجازت داد بر نام او. || اجاز له البیع؛ نافذ گردانید بیع را برای او. || اَجَزْتُ علی الجریح؛ کشتم خسته را. || اختلاف حرکت حرفی که متصل حرف روی است یا یک روی دال و دیگر رَوی طاء آوردن. || مصراع دیگری را بنظم تمام کردن. || بریدن مسافت. || پس افکندن جای را و برفتن از وی. || گذرانیدن کسی را از جای: اجاز الموضع و اجاز فلاناً الموضع. || آب دادن ستور کشت را. (منتهی الارب). آب دادن کسی را. (تاج المصادر). || (اِ) کتیبه. تقریر. دیپلم(1). || گواهی ای که در میان اهل سنت، عالمی بکسی دهد در روایت از او. || گواهی ای که در میان امامیه، عالمی دهد بکسی که او صلاحیت فتوی دارد. || مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: اجازه، مصدر اجاز و در لغت بریدن مسافت و پس افکندن جای بگذشتن از وی و گذرانیدن و اجازه دادن بر نام کسی و در شعر مصراع دیگری را تمام کردن و یکی را روی طاء و دیگری را روی دال آوردن باشد. کما فی الصراح. و حقیقت اجازه نزد محدثین اذن در روایت حدیث است خواه لفظی و خواه بطریق کتابت باشد. ارکان اجازه عبارت است از اجازه دهنده و اجازه داده شدهء به او، و تلفظ بصیغهء اجازه. و قبول در اجازه شرط نباشد. بعضی گویند اجازه مأخوذ است از جوازالماء چنانچه گوئی استجزته فأجاز لی؛ وقتی که دیگری ترا سیراب کرده باشد. و اجازه نزد محدثان بر پنج قسم است: یکی اجازهء شخص معین برای شخص معین، خواه یکی باشد، مانند اجزتک کتاب البخاری و یا بیشتر از یکی، مثل اجزت فلاناً جمیع ما اشتمل علیه فهرستی. دوم اجازهء شخص معین برای شخص غیرمعین، مانند اجزتک مسموعاتی. و اجازهء صحیح اجازهء روایت حدیث است بدین دو قسم و عمل به هر دو را واجب دانستن. سوم اجازهء همگانی است، مانند اجزت للمسلمین. و خطیب اجازهء عمومی را مطلقا جائز دانسته، اما قاضی ابوالطیب تخصیص داده است آن را به اشخاص موجود در حین اجازه. چهارم اجازهء معدوم است، مانند اجزت لمن یولد و صحیح بطلان این قسم اجازه است هرچند هم بر موجود عطف کند، مثل اجزت لفلان و لمن یولد له. و بنابر اصح این نوع اجازه هم جائز است. پنجم اجازهء مجاز است، مانند اجزت لک جمیع مجازاتی و این اجازه صحیح باشد. و از محسنات اجازه آن است که اجازه دهنده عالم باشد بدانچه اجازه دهد و اجازه داده شده از اهل علم باشد. و بر اجازه دهنده است که آنچه به زبان می آورد بقید کتابت نیز درآورد. پس اگر اکتفا کرد بر کتاب با صحت و درستی شروط اجازه آن نیز مقرون بصحت باشد، چنانچه در خلاصه الخلاصه ایراد کرده است.
- امثال: آمدن به ارادت، رفتن به اجازت ؛ درآمدن بخانه یا مجلس کسی بمیل شخص است و بیرون آمدن محتاج اجازهء صاحبخانه است.
- اجازه خواستن؛ دستوری طلبیدن. استجازه. (زوزنی). دستوری خواستن برای رفتن: رسولان مبهوت و مدهوش در آرایش آن بزم و پیرایش آن مجلس بماندند و بوقت خویش اجازت خواستند... (ترجمهء تاریخ یمینی).
تا باکنون نخواستم چیزی
از تو اکنون اجازه میخواهم.سلمان ساوجی.
- اجازه دادن؛ دستوری دادن. ماندن: اجازه ده؛ بمان تا...: اجازت دهم تا هر کجا که خواهد رود. (کلیله و دمنه). اگر اجازت دهی در مدافعت قوم سر دربازم و جان بذل کنم. (ترجمهء تاریخ یمینی).
نمی دهند اجازت مرا بسیر و سفر
نسیم باد مصلّی و آب رکن آباد.حافظ.
- اجازه داشتن؛ اجازه یافتن. دستوری داشتن و دستوری یافتن :
گر داشتی اجازت غیبت ز پادشاه
ور یافتی اجازت رحلت ز شهریار.
عبدالواسع جبلی.
- اجازه کردن؛ تصویب کردن. اباحه کردن.
- اجازه گرفتن؛ دستوری گرفتن :
اگرچه خوش نبود سیر بوستان تنها
گرفته ایم اجازت ز باغبان تنها.صائب.
(1) - Diplome.
- امثال: آمدن به ارادت، رفتن به اجازت ؛ درآمدن بخانه یا مجلس کسی بمیل شخص است و بیرون آمدن محتاج اجازهء صاحبخانه است.
- اجازه خواستن؛ دستوری طلبیدن. استجازه. (زوزنی). دستوری خواستن برای رفتن: رسولان مبهوت و مدهوش در آرایش آن بزم و پیرایش آن مجلس بماندند و بوقت خویش اجازت خواستند... (ترجمهء تاریخ یمینی).
تا باکنون نخواستم چیزی
از تو اکنون اجازه میخواهم.سلمان ساوجی.
- اجازه دادن؛ دستوری دادن. ماندن: اجازه ده؛ بمان تا...: اجازت دهم تا هر کجا که خواهد رود. (کلیله و دمنه). اگر اجازت دهی در مدافعت قوم سر دربازم و جان بذل کنم. (ترجمهء تاریخ یمینی).
نمی دهند اجازت مرا بسیر و سفر
نسیم باد مصلّی و آب رکن آباد.حافظ.
- اجازه داشتن؛ اجازه یافتن. دستوری داشتن و دستوری یافتن :
گر داشتی اجازت غیبت ز پادشاه
ور یافتی اجازت رحلت ز شهریار.
عبدالواسع جبلی.
- اجازه کردن؛ تصویب کردن. اباحه کردن.
- اجازه گرفتن؛ دستوری گرفتن :
اگرچه خوش نبود سیر بوستان تنها
گرفته ایم اجازت ز باغبان تنها.صائب.
(1) - Diplome.
اجازه
واژهنامه هژار (فارسی به کردی)
ئیزن
اجازه
واژگان مصوب فرهنگستان
[رایانه و فنّاوری اطلاعات] Authorization
مجاز شمردن کاربر در دستیابی به دادهها یا استفاده از سامانه
مجاز شمردن کاربر در دستیابی به دادهها یا استفاده از سامانه
اجازه
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اِجازه/
اسم مصدر:
اجازه
1. موافقت کسی یا کاری که دیگری میخواهد انجام دهد، معمولا با گفتن سخنی که نشانه موافقت است. (رخصت).
2. (حدیث): گواهیای که عالِمی دینی به کسی میدهد دایر بر اینکه فرد میتواند از او حدیث روایت کند.
3. (شبهجمله): کلمهای که دانشآموزان با ادای آن، درخواست سخن گفتن میکنند، یا میخواهند کاری را انجام دهند. واژههای مشتق شده: (اجازه نامه)، (اجازه دادن)، (اجازه داشتن)، (اجازه گرفتن)، (اجازه خواستن)، (بدون اجازه)
ایتالیایی: (permesso)
انگلیسی: (authority)
فرهنگ بزرگ سخن
عربی
آوایش:
/اِجازه/
اسم مصدر:
اجازه
1. موافقت کسی یا کاری که دیگری میخواهد انجام دهد، معمولا با گفتن سخنی که نشانه موافقت است. (رخصت).
2. (حدیث): گواهیای که عالِمی دینی به کسی میدهد دایر بر اینکه فرد میتواند از او حدیث روایت کند.
3. (شبهجمله): کلمهای که دانشآموزان با ادای آن، درخواست سخن گفتن میکنند، یا میخواهند کاری را انجام دهند. واژههای مشتق شده: (اجازه نامه)، (اجازه دادن)، (اجازه داشتن)، (اجازه گرفتن)، (اجازه خواستن)، (بدون اجازه)
ایتالیایی: (permesso)
انگلیسی: (authority)
فرهنگ بزرگ سخن
اجازه
دانشنامه آزاد ویکی پدیا
اجازه میتواند به موارد زیر اشاره داشته باشد: * اجازه (فقه) * اجازه (فیلم) * اجازه اجتهاد * اجازه روایت