اثیر
معنی
( اَ) [ معر. ] (اِ.) به باور قدما کره آتش که بالای کره هواست، سیالی رقیق و بی وزن است.
هممعنا / پادمعنا
- اتر، مادهسیال
جست و جوی دقیق
اثیر
فرهنگ معین
( اَ) [ معر. ] (اِ.) به باور قدما کره آتش که بالای کره هواست، سیالی رقیق و بی وزن است.
اثیر
فرهنگ عمید
(اسم) [معرب، مٲخوذ از یونانی] [قدیمی]
[asir]
۱. کرۀ آتش که بالای کرۀ هوا قرار دارد.
۲. [مجاز] روان؛ روح.
۳. [قدیمی، مجاز] آسمان.
[asir]
۱. کرۀ آتش که بالای کرۀ هوا قرار دارد.
۲. [مجاز] روان؛ روح.
۳. [قدیمی، مجاز] آسمان.
اثیر
فرهنگ عمید
(صفت) [عربی] [قدیمی]
[asir] برگزیده؛ مکرم.
[asir] برگزیده؛ مکرم.
اثیر
فرهنگ دهخدا
[اَ] (معرب، اِ)(1) (از یونانی اِثِر(2) و لاتینی ای ثر(3)) کرهء نار که بالای کرهء هواست. فلک الدنیا. فلک الافلاک. (شعوری از محمودی). سایلی رقیق و تُنُک، بی وزن، که طبق عقیدهء قدما فضای فوق هوای کرهء زمین را فرا گرفته است. اتر(4) :
یکی آتشی داند اندر هوا
بفرمان یزدان فرمانروا
که دانای هندوش(5) خواند اثیر
سخنهای چرب آرد و دلپذیر.فردوسی.
اثیر و پس هوا پس آب و پس خاک
که زادستند این هر چار ز افلاک.
ناصرخسرو.
همیشه تا نبود خاک را فروغ اثیر
همیشه تا نبود ماه را علوّ زحل.مسعودسعد.
نه نه که گر فلک بودم بوته
و آتش بود اثیر نه بگدازم.مسعودسعد.
به تیره ابر و به روشن اثیر در حرکت
ز تیغ و تیرش آموختند برق وسحاب.
مسعودسعد.
تا طبعها مراتب دارند مختلف
آبست بر زمین و اثیرست بر هوا.مسعودسعد.
ز جرم جُرم نماند اثر برحمت تو
اگر بود ز ثری جرم تا اثیر مرا.سوزنی.
تَفّ سعیر در نظر هیبت تو هست
چونانکه هست تفّ اثیر اندر آسمان.
سوزنی.
آن صانعی که هست ز تأثیر صنع او
چندین هزار شمع دل افروز در اثیر.سوزنی.
آب او آتش از اثیر انگیز.نظامی.
گرمی تن را همی خواند اثیر
که ز ناری راه اصل خویش گیر.مولوی.
همچو آن مستی که پرّد بر اثیر
مه کنارش گیرد و گوید که گیر.مولوی.
عین آتش در اثیر آمد یقین
پرتو سایه یْ ویست اندر زمین.مولوی.
آدمی بر قدر یک طشت خمیر
برفزود از آسمان و از اثیر.مولوی.
لیک شمسی که از او شد هست اثیر
نبودش در ذهن و در خارج نظیر.مولوی.
اوج تو در حضیض و هوای تو در هبوط
وضع تو بر اثیر و بخارت بر آسمان.
خواجوی کرمانی.
آفتابی ز علم روشن تر
نیست، بی علم روزگار مبر
گر نخواهی تو نور علم اندوخت
بتنور اثیر خواهی سوخت.
اوحدی مراغه ای.
- چرخ اثیر؛ فلک نار. کرهء آتش :
بچاه اندرون بودم آن روز من
برآوردم ایزد بچرخ اثیر.ناصرخسرو.
همت او که با فلک تدویر و چرخ اثیر برابری میکرد بدست تقدیر زبون شد. (ترجمهء تاریخ یمینی).
|| آسمان :
مسکن ما را که شد رشک اثیر
تو خرابه دانی و خوانی حقیر.مولوی.
|| بعقیدهء برخی از فلاسفهء قدیم، روح عالم.(6) || (اصطلاح کیمیا) سایلی بی وزن، قابل قبض و بسط، که فضا را پر کرده و در همهء اجسام نافذ است. اِتِر. || مؤید بنقل از فخر کمانگر و فرهنگ علی بیگی و دستور و شعوری بنقل از محمودی، اثیر را بمعنی آفتاب و سرشک چشم هم گفته اند و برخی لغت نامه ها معنی زلف نیز بدان داده اند!
(1) - ether.
(2) - Aether.
(3) - Aither.
(4) - ether. کلمهء اوستائی آتر atar و کلمهء پهلوی aturدر مفهوم و لفظ شبیه به اثیر است.
(5) - محتمل است که اصل «یونانش» بوده و با تصرف کاتب هندو شده است.
(6) - L´ame du monde.
یکی آتشی داند اندر هوا
بفرمان یزدان فرمانروا
که دانای هندوش(5) خواند اثیر
سخنهای چرب آرد و دلپذیر.فردوسی.
اثیر و پس هوا پس آب و پس خاک
که زادستند این هر چار ز افلاک.
ناصرخسرو.
همیشه تا نبود خاک را فروغ اثیر
همیشه تا نبود ماه را علوّ زحل.مسعودسعد.
نه نه که گر فلک بودم بوته
و آتش بود اثیر نه بگدازم.مسعودسعد.
به تیره ابر و به روشن اثیر در حرکت
ز تیغ و تیرش آموختند برق وسحاب.
مسعودسعد.
تا طبعها مراتب دارند مختلف
آبست بر زمین و اثیرست بر هوا.مسعودسعد.
ز جرم جُرم نماند اثر برحمت تو
اگر بود ز ثری جرم تا اثیر مرا.سوزنی.
تَفّ سعیر در نظر هیبت تو هست
چونانکه هست تفّ اثیر اندر آسمان.
سوزنی.
آن صانعی که هست ز تأثیر صنع او
چندین هزار شمع دل افروز در اثیر.سوزنی.
آب او آتش از اثیر انگیز.نظامی.
گرمی تن را همی خواند اثیر
که ز ناری راه اصل خویش گیر.مولوی.
همچو آن مستی که پرّد بر اثیر
مه کنارش گیرد و گوید که گیر.مولوی.
عین آتش در اثیر آمد یقین
پرتو سایه یْ ویست اندر زمین.مولوی.
آدمی بر قدر یک طشت خمیر
برفزود از آسمان و از اثیر.مولوی.
لیک شمسی که از او شد هست اثیر
نبودش در ذهن و در خارج نظیر.مولوی.
اوج تو در حضیض و هوای تو در هبوط
وضع تو بر اثیر و بخارت بر آسمان.
خواجوی کرمانی.
آفتابی ز علم روشن تر
نیست، بی علم روزگار مبر
گر نخواهی تو نور علم اندوخت
بتنور اثیر خواهی سوخت.
اوحدی مراغه ای.
- چرخ اثیر؛ فلک نار. کرهء آتش :
بچاه اندرون بودم آن روز من
برآوردم ایزد بچرخ اثیر.ناصرخسرو.
همت او که با فلک تدویر و چرخ اثیر برابری میکرد بدست تقدیر زبون شد. (ترجمهء تاریخ یمینی).
|| آسمان :
مسکن ما را که شد رشک اثیر
تو خرابه دانی و خوانی حقیر.مولوی.
|| بعقیدهء برخی از فلاسفهء قدیم، روح عالم.(6) || (اصطلاح کیمیا) سایلی بی وزن، قابل قبض و بسط، که فضا را پر کرده و در همهء اجسام نافذ است. اِتِر. || مؤید بنقل از فخر کمانگر و فرهنگ علی بیگی و دستور و شعوری بنقل از محمودی، اثیر را بمعنی آفتاب و سرشک چشم هم گفته اند و برخی لغت نامه ها معنی زلف نیز بدان داده اند!
(1) - ether.
(2) - Aether.
(3) - Aither.
(4) - ether. کلمهء اوستائی آتر atar و کلمهء پهلوی aturدر مفهوم و لفظ شبیه به اثیر است.
(5) - محتمل است که اصل «یونانش» بوده و با تصرف کاتب هندو شده است.
(6) - L´ame du monde.
اثیر
فرهنگ دهخدا
[اَ] (ع ص) نعت از اَثَر. مأثور. برگزیده. کریم. || یار خالص. || (اِ) جوهر شمشیر.
اثیر
فرهنگ دهخدا
[اَ] (ع ص، از اتباع) از اتباع است: شی ء کثیرٌ اثیر. مانند بثیر. (منتهی الارب).
اثیر
فرهنگ دهخدا
[اُ ثَ] (ع اِ مصغر) مصغر اَثَر.
اثیر
فرهنگ دهخدا
[اَ] (اِخ) وزیر بهاءالدوله بن عضدالدوله. رجوع به عیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج 1 ص 327 شود.
اثیر
فرهنگ دهخدا
[اُ ثَ] (اِخ) جدّ مغیره بن جمیل. و این مغیره شیخ ابوسعید اشجّ بود. (منتهی الارب).
اثیر
فرهنگ دهخدا
[اُ ثَ] (اِخ) ابن عمرّیا. رجوع به اثیر سکونی شود.
اثیر
فرهنگ دهخدا
[اُ ثَ] (اِخ) سکونی. ابن عمرو معروف به ابن عمرّیا. طبیبی است. (منتهی الارب). و او کوفی بوده. رجوع به اثیر (صحرای...) شود.
اثیر
فرهنگ دهخدا
[اُ ثَ] (اِخ) (صحرای...) جائی است بکوفه منسوب به اثیربن عمرو السکونی الطبیب الکوفی معروف به ابن عمرّیا معاصر علی علیه السلام. (معجم البلدان) (مراصد).
اثیر
فرهنگ دهخدا
[] (اِخ) ابن بیسانی. رجوع به معجم الادباء چ مارگلیوث ج 2 ص 427 س 10 شود.
اثیر
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
اثیر[ا] (ئەسیر - esîr)چاک، بەرز، هەڵبژاردە، هەوا.
اثیر
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
اثیر
(معریو/ا)
بڵند، بڵیند، بەرز، هەڵبژاردە، هەڵبژێراو،
بۆشایی سەرەوەی گۆی زەوی،
ڕووح، ڕەوان، گیان،
(معریو/ا)
بڵند، بڵیند، بەرز، هەڵبژاردە، هەڵبژێراو،
بۆشایی سەرەوەی گۆی زەوی،
ڕووح، ڕەوان، گیان،
اثیر
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
گونههای دیگر نوشتاری:
(اسیر)
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اَثیر/
اسم:
اثیر
1. در اعتقاد قدما، کُرهٔ آتش که بالای کُرهٔ هواست. سیالی رقیق و بی وزن.
2. (فیزیک): نوعی ماده فرضی که به اعتقاد قدما عالم را پُر کرده است.
3. (مجاز): روح، روان، اثیری.
4. (قدیم): آسمان، فلک.
انگلیسی: (ether)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
(اسیر)
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اَثیر/
اسم:
اثیر
1. در اعتقاد قدما، کُرهٔ آتش که بالای کُرهٔ هواست. سیالی رقیق و بی وزن.
2. (فیزیک): نوعی ماده فرضی که به اعتقاد قدما عالم را پُر کرده است.
3. (مجاز): روح، روان، اثیری.
4. (قدیم): آسمان، فلک.
انگلیسی: (ether)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین