اثبات
معنی
( اِ) [ ع. ] (مص م.)
۱- ثابت گردانیدن.
۲- نام نویسی در دفتر لشکر و سپاه.
برابر فارسی
- اثبات
هممعنا / پادمعنا
- تایید، ثبوت
- ثابت، محرز، مدلل ≠ نفی
جست و جوی دقیق
اثبات
فرهنگ معین
( اِ) [ ع. ] (مص م.)
۱- ثابت گردانیدن.
۲- نام نویسی در دفتر لشکر و سپاه.
۱- ثابت گردانیدن.
۲- نام نویسی در دفتر لشکر و سپاه.
اثبات
فرهنگ معین
( اَ) [ ع. ] (ص.) جِ ثَبَت ؛ معتمدان.
اثبات
فرهنگ عمید
(اسم) [عربی] [قدیمی]
[asbāt] اشخاص مورد اعتماد.
[asbāt] اشخاص مورد اعتماد.
اثبات
فرهنگ عمید
(اسم مصدر) [عربی]
[esbāt]
۱. پابرجا کردن.
۲. معلوم کردن درستی امر یا موضوعی به گونهای که دیگران آن را بپذیرند؛ ثابت کردن؛ به ثبوت رساندن.
۳. قرار دادن.
۴. نوشتن.
[esbāt]
۱. پابرجا کردن.
۲. معلوم کردن درستی امر یا موضوعی به گونهای که دیگران آن را بپذیرند؛ ثابت کردن؛ به ثبوت رساندن.
۳. قرار دادن.
۴. نوشتن.
اثبات
فرهنگ سره
پایستن؛ اُستوانش؛ اُستانش
اثبات
فرهنگ دهخدا
[اِ] (ع مص) نیک شناختن کسی را و برجای داشتن او را. (منتهی الارب). || بجای بداشتن. (تاج المصادر بیهقی) : حلّ و عقد و اثبات و اسقاط بدو باشد. (تاریخ بیهقی). || دور نشدن بیماری از کسی: اثبته السقم. || قرار دادن. (منتهی الارب). || درست کردن. || نوشتن. (منتهی الارب). ثبت کردن : دو بیت از آن که لایق این سیاق است اثبات افتاد. (کلیله و دمنه). اما چون نسق حکایت را در این موضع لایق نمود، اثبات آن موافق افتاد. (جهانگشای جوینی). و آن را در متون دفاتر و بطون اوراق اثبات کنند. (جامع التواریخ رشیدی). || نام در دیوان اثبات کردن. (تاج المصادر). (منتهی الارب). ثبت کردن نام مرد (بدیوان جیش) در جریدهء سوداء و رزقی برای او مقرر کردن. (مفاتیح). || ثابت گردانیدن. (منتهی الارب). || پابرجای کردن. || دریافتن. || جراحتی وارد کردن که جریح برجای ماند: اثبت الجریح؛ اذا ازمنه حتی لایقدر علی الحراک. قال الله تعالی: لیثبتوک (قرآن 8/3)؛ ای لیجرحوک جراحهً لاتقوم معها او لیحبسوک. (منتهی الارب) . || ایجاب. مقابل نفی: اثبات شی ء نفی ماعدا نکند. || (اصطلاح تجوید) از اقسام نه گانهء وقف مستعمل است که در مورد وقف حرکه را ثابت نگاه دارند و بسکون تبدیل نکنند. ضدّ خلاف چنانکه در شاطبی مسطور است. || در نزد صوفیه ضدّ محو است و شرح آن در لفظ محو بیاید. || (اصطلاح فلسفه) حکم کردن است به ثبوت چیزی دیگر. (تعریفات). || اثبات الوکاله (در فقه)؛ تحقق وکالت که آن جز با دو شاهد عادل حاصل نیاید.
اثبات
فرهنگ دهخدا
[اَ] (ع ص، اِ) جِ ثَبَت. مردمان استوارداشته. معتمدان : فتحی حاجب را که از ثقات و اثبات دولت بود به نیابت به سجستان بگذاشت. (ترجمهء تاریخ یمینی).
اثبات
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
اثبات[ع - مص - م] (ئیسبات - isbat)سەلماندن، چەسپاندن، جێگیرکردن.
اثبات
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
اثبات
(ع/مصم)
ئارامکردنەوە، ئەرەمەرنای، بەلیاندن، جێگیرکردن، دامەزراندن، دامەزرانن، دانان، سەقامگیرکردن، قەرار دان، قەراردای، مسۆگەر کردن،
ئاشکراکردن، بەدەلیلنیشاندان، بەڵگهبۆ هێنانەوە، چەسپاندن، ڕوون کردنەوە، سابیتکردن، سەلماندن، مێلاگ،
(ع/مصم)
ئارامکردنەوە، ئەرەمەرنای، بەلیاندن، جێگیرکردن، دامەزراندن، دامەزرانن، دانان، سەقامگیرکردن، قەرار دان، قەراردای، مسۆگەر کردن،
ئاشکراکردن، بەدەلیلنیشاندان، بەڵگهبۆ هێنانەوە، چەسپاندن، ڕوون کردنەوە، سابیتکردن، سەلماندن، مێلاگ،
اثبات
واژهنامه هژار (فارسی به کردی)
مێلاگ
اثبات
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه شناسی:
عربی
آوایش:
/اَثبات/
اسم:
اَثبات قدیم
1. افراد مورد اعتماد، معتمدان. جمعِ ثَبَت. اسم مصدر: اِثبات
2. معلوم کردن درستی امری به گونهای که برای دیگران قابل قبول باشد. ثابت شدن. ثابت گردانیدن.
3. نوشتن، ثبت کردن، نام نویسی در دفتر لشکر و سپاه. واژههای مشتق شده: (اثباتاً)، (اثبات گرا)، (اثبات گرایی)، (اثبات شدن)، (اثبات کردن)، (اثبات افتادن)، (به اثبات رساندن)، (به اثبات رسیدن)
ایتالیایی: (dimostrazione)
انگلیسی: (substantiation)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
عربی
آوایش:
/اَثبات/
اسم:
اَثبات قدیم
1. افراد مورد اعتماد، معتمدان. جمعِ ثَبَت. اسم مصدر: اِثبات
2. معلوم کردن درستی امری به گونهای که برای دیگران قابل قبول باشد. ثابت شدن. ثابت گردانیدن.
3. نوشتن، ثبت کردن، نام نویسی در دفتر لشکر و سپاه. واژههای مشتق شده: (اثباتاً)، (اثبات گرا)، (اثبات گرایی)، (اثبات شدن)، (اثبات کردن)، (اثبات افتادن)، (به اثبات رساندن)، (به اثبات رسیدن)
ایتالیایی: (dimostrazione)
انگلیسی: (substantiation)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین