اتمام
معنی
( اِ) [ ع. ] (مص م.) تمام کردن، به پایان رسانیدن.
برابر فارسی
- اتمام
هممعنا / پادمعنا
- تتمیم، تکمیل
- اختتام، پایان، ختم ≠ آغاز
جست و جوی دقیق
اتمام
فرهنگ معین
( اِ) [ ع. ] (مص م.) تمام کردن، به پایان رسانیدن.
اتمام
فرهنگ عمید
(اسم مصدر) [عربی]
[etmām]
۱. تمام کردن؛ به پایان رساندن.
۲. انجام دادن؛ به انجام رساندن.
۳. [قدیمی] ازبین بردن؛ هلاک کردن.
[etmām]
۱. تمام کردن؛ به پایان رساندن.
۲. انجام دادن؛ به انجام رساندن.
۳. [قدیمی] ازبین بردن؛ هلاک کردن.
اتمام
فرهنگ سره
به پایان رساندن؛ فرجام؛ پایان؛ انجام؛ به سرانجام رساندنسرانجام؛ سپریدن
اتمام
فرهنگ دهخدا
[اِ] (ع مص) انجام دادن. بپایان رسانیدن. پرداختن. اکمال. تمام کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). فرجامانیدن : والله الموفق لاتمام ما فی نیتی بفضله و کرمه. (تاریخ بیهقی). کسان حاجب بکتکین گفتند که امروز ... شغلی فریضه است.. تا آن اتمام کرده آید. (تاریخ بیهقی). غرض من آن است که پایهء این تاریخ بلند گردانم... و توفیق اتمام آن از حضرت صمدیت خواهم. (تاریخ بیهقی). شرط کردند و دختر را نکاح و عروسی به اتمام رسید. (قصص الانبیاء). و در اتمام آنچه بر دوستان اقتراح کند ظفر یابد. (کلیله و دمنه). حالی را قومش در اعتداد تو آورده شد تا آن جایگاه روی و مقیم باشی تا اندیشهء انعام دربارهء تو به اتمام رسد. (ترجمهء تاریخ یمینی).
|| تمام شدن. (زوزنی) (مؤید).
-اتمام حجت؛(1) تمام کردن حجت بر خصم : فضل علی را برای شما گفته ام اما برای اتمام حجت برای شما گفتم. (قصص الانبیاء).
- اتمام قمر؛ بدر تمام گردیدن. (منتهی الارب).
- اتمام نبت؛ تمام شدن نمو گیاه و گل آوردن. (منتهی الارب).
|| آبستن شدن زن. (زوزنی). || نزدیک شدن زه آبستن. نزدیک رسیدن ایام زادن زن. (منتهی الارب). ایام بار گرفتن زن. (تاج المصادر بیهقی). || اتمام، در نماز مسافر، خلاف قصْر است. (منتهی الارب). || اتَمّ فلاناً؛ تمّ و تُمَّه داد فلان را. (منتهی الارب).
(1) - Ultimatum.
|| تمام شدن. (زوزنی) (مؤید).
-اتمام حجت؛(1) تمام کردن حجت بر خصم : فضل علی را برای شما گفته ام اما برای اتمام حجت برای شما گفتم. (قصص الانبیاء).
- اتمام قمر؛ بدر تمام گردیدن. (منتهی الارب).
- اتمام نبت؛ تمام شدن نمو گیاه و گل آوردن. (منتهی الارب).
|| آبستن شدن زن. (زوزنی). || نزدیک شدن زه آبستن. نزدیک رسیدن ایام زادن زن. (منتهی الارب). ایام بار گرفتن زن. (تاج المصادر بیهقی). || اتمام، در نماز مسافر، خلاف قصْر است. (منتهی الارب). || اتَمّ فلاناً؛ تمّ و تُمَّه داد فلان را. (منتهی الارب).
(1) - Ultimatum.
اتمام
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
اتمام[ع - مص - م] (ئیتمام - itmam)تەواوکردن، بە ئەنجام گەیاندن، لاپکردن.
اتمام
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
اتمام
(اِتمام - ع)
(مصم): ئەنجامدان، تەمامنای، تەواوکردن، تەواوکردنیکارێک، دمائاوردەی، دمایی ئاوەردەی، دماییئاوردەی، دوا پێهینان، دوایی پێهینان، فەساڵ دان، کۆتاییپێهێنان،
(ق): بوخت، دوایی، ڕەو، کۆتایی(اتمامِ کار: کۆتاییی کار)،
(اِتمام - ع)
(مصم): ئەنجامدان، تەمامنای، تەواوکردن، تەواوکردنیکارێک، دمائاوردەی، دمایی ئاوەردەی، دماییئاوردەی، دوا پێهینان، دوایی پێهینان، فەساڵ دان، کۆتاییپێهێنان،
(ق): بوخت، دوایی، ڕەو، کۆتایی(اتمامِ کار: کۆتاییی کار)،
اتمام
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اِتْمام/
اسم مصدر:
اتمام
1. تمام کردن. تمام شدن، پایان یافتن. کامل کردن.
2. (فقه): خواندن (نماز) بطور کامل و مطابق دستور (شرع). واژههای مشتق شده: (اتمام حجت)، (اتمام یافتن)، (به اتمام رساندن)، (به اتمام رسیدن)، (به اتمام رفتن)
ایتالیایی: (esaurimento)
انگلیسی: (supplementation)
فرهنگ بزرگ سخن
عربی
آوایش:
/اِتْمام/
اسم مصدر:
اتمام
1. تمام کردن. تمام شدن، پایان یافتن. کامل کردن.
2. (فقه): خواندن (نماز) بطور کامل و مطابق دستور (شرع). واژههای مشتق شده: (اتمام حجت)، (اتمام یافتن)، (به اتمام رساندن)، (به اتمام رسیدن)، (به اتمام رفتن)
ایتالیایی: (esaurimento)
انگلیسی: (supplementation)
فرهنگ بزرگ سخن