اتحاد
معنی
(اِ تِّ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) یکی شدن، یگانگی کردن.
۲- (اِمص.) سازگاری، توافق.
۳- اجتماع، وحدت.
برابر فارسی
- اتحاد
هممعنا / پادمعنا
- ائتلاف، اتصال، اتفاق، پیوستگی، پیوند، توافق، وحدت، همبستگی، همدستی، همدلی، همراهی، یکدلی، یگانگی، ≠ اختلاف
جست و جوی دقیق
اتحاد
فرهنگ معین
(اِ تِّ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) یکی شدن، یگانگی کردن.
۲- (اِمص.) سازگاری، توافق.
۳- اجتماع، وحدت.
۱- (مص ل.) یکی شدن، یگانگی کردن.
۲- (اِمص.) سازگاری، توافق.
۳- اجتماع، وحدت.
اتحاد
فرهنگ عمید
(اسم مصدر) [عربی]
[ettehād]
۱. یکی شدن؛ یگانگی کردن.
۲. یگانگی داشتن؛ یگانگی؛ همدستی.
۳. (ریاضی) تساویای که یک یا چند متغیر دارد و به ازای همۀ مقادیر متغیرها صدق میکند.
[ettehād]
۱. یکی شدن؛ یگانگی کردن.
۲. یگانگی داشتن؛ یگانگی؛ همدستی.
۳. (ریاضی) تساویای که یک یا چند متغیر دارد و به ازای همۀ مقادیر متغیرها صدق میکند.
اتحاد
فرهنگ سره
ه مبستگی؛ یک پارچگی؛ هماهنگی؛ یگانگی
اتحاد
فرهنگ دهخدا
[اِتْ تِ] (ع مص) یکی شدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). یگانگی داشتن. یگانگی کردن :
گفت چون ندهی بدین سگ نان زاد
گفت تا این حد ندارم اتحاد.مولوی.
یک رنگی. || یگانگی. || یکدلی. یک جهتی. || موافقت. وفق. توافق. || اجتماع. وَحدَت : میان این هر دو پادشاه به اتحاد و اشتباک رسانیدند. (ترجمهء تاریخ یمینی). || مزاوجت. زواج.
- اتحاد، اتحادالاثنین(1)؛ اتحاد آدمی با عقل فعال(2) (اصطلاح فلسفه).
- اتحادالاصابع؛ عیبی در دست و آن پیوستگی انگشتان باشد بیکدیگر در خلقت(3)(اصطلاح طب).
- به اتحاد آراء؛ به اتفاق آراء.
ترکیب های دیگر:
-اتحاد جوهر(4) (اصطلاح فلسفه).؛ اتحاد رباطی(5) (اصطلاح طب). اتحاد زمان(6)(اصطلاح فلسفه). اتحاد شکل(7) (اصطلاح کیمیا). اتحاد صورت(8) (اصطلاح کیمیا). اتحاد عاقل و معقول (اصطلاح فلسفه).(9)اتحاد غضروفی(10) (اصطلاح طب). اتحاد ماهیت(11) (اصطلاح فلسفه).
(1) - ldentite.
(2) - Extase.
(3) - Syndactilie.
(4) - ldentite de substance.
(5) - Syndesmie.
(6) - Synchronisme.
(7) - lsomerie.
(8) - Isomorphisme.
(9) - ldenticte de l´intelligent et lcintelligible.
(10) - Synchondrose.
(11) - Homogeneite.
گفت چون ندهی بدین سگ نان زاد
گفت تا این حد ندارم اتحاد.مولوی.
یک رنگی. || یگانگی. || یکدلی. یک جهتی. || موافقت. وفق. توافق. || اجتماع. وَحدَت : میان این هر دو پادشاه به اتحاد و اشتباک رسانیدند. (ترجمهء تاریخ یمینی). || مزاوجت. زواج.
- اتحاد، اتحادالاثنین(1)؛ اتحاد آدمی با عقل فعال(2) (اصطلاح فلسفه).
- اتحادالاصابع؛ عیبی در دست و آن پیوستگی انگشتان باشد بیکدیگر در خلقت(3)(اصطلاح طب).
- به اتحاد آراء؛ به اتفاق آراء.
ترکیب های دیگر:
-اتحاد جوهر(4) (اصطلاح فلسفه).؛ اتحاد رباطی(5) (اصطلاح طب). اتحاد زمان(6)(اصطلاح فلسفه). اتحاد شکل(7) (اصطلاح کیمیا). اتحاد صورت(8) (اصطلاح کیمیا). اتحاد عاقل و معقول (اصطلاح فلسفه).(9)اتحاد غضروفی(10) (اصطلاح طب). اتحاد ماهیت(11) (اصطلاح فلسفه).
(1) - ldentite.
(2) - Extase.
(3) - Syndactilie.
(4) - ldentite de substance.
(5) - Syndesmie.
(6) - Synchronisme.
(7) - lsomerie.
(8) - Isomorphisme.
(9) - ldenticte de l´intelligent et lcintelligible.
(10) - Synchondrose.
(11) - Homogeneite.
اتحاد
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
اتحاد[ع - مص - ل] (ئیتیهاد - ittîhad)یەکبوون، یەکێتی.
اتحاد
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
اتحاد
(اِتِّحاد - ع/مصم)
پێکەوەیی، تفاق، فەرک، لهەڤهاتن، وێکڕایی، هاوڕێیی، هەڤگری، یەکایهتی، یەکبوویی، یەکدەستی، یەکدەنگی، یەک کری، یەکگرتوویی، یەکگری، یەکهتی، یەکیتی، یەکێتی، یەکیهتی،
بوونەیەک، بهەڤکهتن، پەسوان، پێکهاتن، تفاقکردن، خێوان، خێوتن، دەستدانەدەستیەک، ڕيگەڵیەک کەوتن، ڕێککهتن، ڕێککەفتن، ڕێککەوتن، ڕێکەوتن، سازان، سازیان، سازیای، فەرکبوون، گوزیدان، لهەڤهاتن، هەڤگرتن، هەڤگری کردن، هەڤهاتن، یەکایهتیکردن، یەکبوون، یەکبووین، یەکبین، یەکترگرتن، یەکدەستبوون، یەکدەنگبوون، یەکدەنگیکردن، یەککهتن، یەککەفتن، یەک کەوتن، یەکگرتن، یەکهتیکردن، یەکیتیکردن، یەکێتیکردن، یەکیهتیکردن، یەوبیایش، یەوبینانگرەوتش،
(اِتِّحاد - ع/مصم)
پێکەوەیی، تفاق، فەرک، لهەڤهاتن، وێکڕایی، هاوڕێیی، هەڤگری، یەکایهتی، یەکبوویی، یەکدەستی، یەکدەنگی، یەک کری، یەکگرتوویی، یەکگری، یەکهتی، یەکیتی، یەکێتی، یەکیهتی،
بوونەیەک، بهەڤکهتن، پەسوان، پێکهاتن، تفاقکردن، خێوان، خێوتن، دەستدانەدەستیەک، ڕيگەڵیەک کەوتن، ڕێککهتن، ڕێککەفتن، ڕێککەوتن، ڕێکەوتن، سازان، سازیان، سازیای، فەرکبوون، گوزیدان، لهەڤهاتن، هەڤگرتن، هەڤگری کردن، هەڤهاتن، یەکایهتیکردن، یەکبوون، یەکبووین، یەکبین، یەکترگرتن، یەکدەستبوون، یەکدەنگبوون، یەکدەنگیکردن، یەککهتن، یەککەفتن، یەک کەوتن، یەکگرتن، یەکهتیکردن، یەکیتیکردن، یەکێتیکردن، یەکیهتیکردن، یەوبیایش، یەوبینانگرەوتش،
اتحاد
واژهنامه هژار (فارسی به کردی)
گوزیدان,ههڤ هاتن,یهوبیایش,یهک گرتن,یهک کری,یهک کهتن,یهک کهفتن,یهک کهوتن,یهکبوون,یهکبووین,یهکبوویی,یهکبین,یهکدهستی,یهکگرتوویی,یهکهتی,یهکیتی,یهکیهتی,یهکێتی
اتحاد
واژگان مصوب فرهنگستان
[علوم سیاسی و روابط بینالملل] Alliance
1. گروهی از کشورها یا احزاب سیاسی یا سازمانها که به دلیل داشتن اهداف مشابه با یکدیگر متحد میشوند
2. همپیمان شدن گروهی از کشورها یا احزاب سیاسی یا سازمانها که اهداف مشابهی دارند
1. گروهی از کشورها یا احزاب سیاسی یا سازمانها که به دلیل داشتن اهداف مشابه با یکدیگر متحد میشوند
2. همپیمان شدن گروهی از کشورها یا احزاب سیاسی یا سازمانها که اهداف مشابهی دارند
اتحاد
واژگان مصوب فرهنگستان
[ریاضی] Identity 1
رابطهای که به ازای همه مقادیر متغیر یا متغیرها برقرار باشد
رابطهای که به ازای همه مقادیر متغیر یا متغیرها برقرار باشد
اتحاد
واژهنامه عربی به فارسی
فدراسيون , واحد راه پيمايي که تقريبا مساوي 4/2 تا 6/4 ميل است , اتحاديه , پيمان , اتحاد , متحد کردن , هم پيمان شدن , گروه ورزشي , اتحاد واتفاق , يگانگي وحدت , اتصال , پيوستگي , پيوند , وصلت , الحاق , اشتراک منافع
اتحاد
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اِتِّحاد/
اسم مصدر:
اتحاد سیاسی
1. پیمان بستن دو یا چند کشور با هم برای کمک به یکدیگر در موقع جنگ، مانند اتحاد آلمان و ایتالیا در جنگ جهانی دوم.
2. یکی شدن دو یا چند کشور و پیروی از یک حکومت واحد، مانند اتحاد یمن شمالی و یمن جنوبی.
3. (ریاضی): تساویای که شامل یک یا چند متغیر، که به ازای همه مقادیر متغیرها برقرار باشد.
4. پیوند، پیوستگی. یکی بودن، یکی شدن. توافق و وحدتنظر، متحد بودن، یکی شدن، یگانگی کردن.
5. (تصوف): دیدن کلّ هستی به صورت یگانه و واحد.
ایتالیایی: (unità)
انگلیسی: (unison)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
عربی
آوایش:
/اِتِّحاد/
اسم مصدر:
اتحاد سیاسی
1. پیمان بستن دو یا چند کشور با هم برای کمک به یکدیگر در موقع جنگ، مانند اتحاد آلمان و ایتالیا در جنگ جهانی دوم.
2. یکی شدن دو یا چند کشور و پیروی از یک حکومت واحد، مانند اتحاد یمن شمالی و یمن جنوبی.
3. (ریاضی): تساویای که شامل یک یا چند متغیر، که به ازای همه مقادیر متغیرها برقرار باشد.
4. پیوند، پیوستگی. یکی بودن، یکی شدن. توافق و وحدتنظر، متحد بودن، یکی شدن، یگانگی کردن.
5. (تصوف): دیدن کلّ هستی به صورت یگانه و واحد.
ایتالیایی: (unità)
انگلیسی: (unison)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
اتحاد
دانشنامه آزاد ویکی پدیا
اتحاد ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد: * اتحاد (جبر) مبحثی در ریاضی * اتحاد (ریاضیات) * اتحاد به معنای یکی شدن، یگانگی داشتن * هواپیمایی اتحاد * اتحاد (روزنامه تبریز) * اتحاد مدنی * صنف، صنف و رستهٔ کاری *اتحاد سیاسی