اتباع
معنی
( اِ) [ ع. ] (مص م.)
۱- پیروی کردن، در پی رفتن.
۲- بازپس داشتن، در پی فرستادن
۳- واپس کردن.
۴- حواله کردن چیزی به کسی.
برابر فارسی
- اتباع
هممعنا / پادمعنا
- پیروان، وابستگان
- تابعین، شهروند ≠ بیگانگان
جست و جوی دقیق
اتباع
فرهنگ معین
( اِ) [ ع. ] (مص م.)
۱- پیروی کردن، در پی رفتن.
۲- بازپس داشتن، در پی فرستادن
۳- واپس کردن.
۴- حواله کردن چیزی به کسی.
۱- پیروی کردن، در پی رفتن.
۲- بازپس داشتن، در پی فرستادن
۳- واپس کردن.
۴- حواله کردن چیزی به کسی.
اتباع
فرهنگ معین
(اَ تِّ) [ ع. ] (مص م.) پیروی کردن، درپی رفتن و رسیدن به کسی.
اتباع
فرهنگ معین
(اَ) [ ع. ] (اِ.) جِ تابع و تبع ؛ تابعین، پیروان.
اتباع
فرهنگ عمید
(اسم) [عربی، جمعِ تَبَع و تابع]
[atbā]
۱. (سیاسی) مردمی که به لحاظ حقوقی در یک کشور زندگی میکنند. = تبعه
۲. [قدیمی] = تابع
[atbā]
۱. (سیاسی) مردمی که به لحاظ حقوقی در یک کشور زندگی میکنند. = تبعه
۲. [قدیمی] = تابع
اتباع
فرهنگ عمید
(اسم مصدر) [عربی] (ادبی)
[etbā] آوردن کلمهای بیمعنی یا بامعنی دنبال کلمۀ دیگر که شبیه و هموزن آن باشد یا به آن مربوط باشد، مانندِ رختوپخت.
[etbā] آوردن کلمهای بیمعنی یا بامعنی دنبال کلمۀ دیگر که شبیه و هموزن آن باشد یا به آن مربوط باشد، مانندِ رختوپخت.
اتباع
فرهنگ عمید
(اسم مصدر) [عربی] [قدیمی]
[ettebā]
۱. پیروی کردن.
۲. در پی رفتن و رسیدن به کسی.
۳. اطاعت کردن.
[ettebā]
۱. پیروی کردن.
۲. در پی رفتن و رسیدن به کسی.
۳. اطاعت کردن.
اتباع
فرهنگ سره
شهروندان
اتباع
فرهنگ دهخدا
[اَ] (ع ص، اِ) جِ تابع. تبع. پس روان. پس روندگان. تابعین. پیروان : صندوق های شکاری برگشادند تا نان بخوردند و اتباع و غلامان و حاشیه همه بخوردند. (تاریخ بیهقی). بخدمت پادشاه نبوده است و عادت و اخلاق ایشان پیش چشم نمی دارد که سروکار نبوده است او را با ایشان بلکه با اتباع ایشان بوده است. (تاریخ بیهقی). ملک تا اتباع خویش را نیکو نشناسد... از خدمت ایشان انتفاع نتواند گرفت. میان اتباع او [ شیر ] دو شگال بودند. (کلیله و دمنه). و درود و سلام و تحیات و صلوات ایزدی بر ذات معظم و روح مقدّس مصطفی و اهل بیت و اصحاب و اتباع... او باد. (کلیله و دمنه). اتباع و عامهء مردم را زبون گرفتند. (ترجمهء تاریخ یمینی). سباشتکین از ارتیاع اتباع ارسلان مکنت مقام و فرصت استجمام نیافت. (ترجمهء تاریخ یمینی).
وان امیران دگر اتباع تو
کرد عیسی جمله را اشیاع تو.مولوی.
مدت شش سال در هجران شاه
شد وزیر اتباع عیسی را پناه.مولوی.
|| جِ تبع. دست و پای ستور.
وان امیران دگر اتباع تو
کرد عیسی جمله را اشیاع تو.مولوی.
مدت شش سال در هجران شاه
شد وزیر اتباع عیسی را پناه.مولوی.
|| جِ تبع. دست و پای ستور.
اتباع
فرهنگ دهخدا
[اِ] (ع مص) پیروی کردن. از پی رفتن. از پی فراشدن. (تاج المصادر بیهقی). پس روی کردن. در پی رفتن. از پس فراشدن. || بازپس داشتن. در پی داشتن. || دررسانیدن. (زوزنی). || واپس کردن. (زوزنی). || در پی فرستادن. || رسیدن بکسی. دررسیدن. (تاج المصادر بیهقی). از پس دررسیدن. || دو لفظ پی یکدیگر آوردن بر یک روی و لفظ ثانی تأکید معنی لفظ اول باشد، مانند حسن بسن، قبیح شقیح. || برات دادن بر کسی. (منتهی الارب). حواله کردن چیزی با کسی. (تاج المصادر بیهقی).
اتباع
فرهنگ دهخدا
[اِتْ تِ] (ع مص) پس روی کردن. در پی رفتن و رسیدن بکسی. (منتهی الارب). || برات گرفتن. (منتهی الارب). حواله گرفتن.
اتباع
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
اتباع[ع - ا] (ئەتباء - etba,)موریدان، پێڕەوان.
اتباع
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
اتباع
(اتبّاع - ع/ا/ج)
پەیڕەوان، پێڕەوان،
خەڵکیوڵاتێک، هاووڵاتیان،
(اتبّاع - ع/ا/ج)
پەیڕەوان، پێڕەوان،
خەڵکیوڵاتێک، هاووڵاتیان،
اتباع
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اَتباع/
اسم:
اَتباع سیاسی
1. مردمی که از جهت حقوقی عضو یک کشورند. جمعِ (تابع)، تابعین، پیروان.
2. قدیم: پیروان و معتقدان کسی یا چیزی. چاکران و خدمتکاران.
3. پیروی کردن، در پی رفتن. بازپس داشتن، در پی فرستادن. واپس کردن. حواله کردن چیزی به کسی. اسم مصدر: اِتباع ادبی
4. آوردن لفظی مهمل و بی معنی یا فاقد معنی روشن به همراه لفظ بی معنی، اسم، یا صفت، برای تأکید و گسترش معنی یا بیان نوع مفهوم جنس. مصدر متعدی: اِتِِّباع
5. پیروی کردن، اطاعت و فرمانبرداری، درپی رفتن و رسیدن به کسی. کهنواژه:
6. اَتباع ممکن است در (زبان معیار باستان) به صورت (اَت) - (باع) قابل تجزیه باشد؛ که اشاره به شخص یا کسی بوده که ویژگیهایی داشته است برخلاف عرف جامعه داشته است.
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین/ فرهنگ شمس
عربی
آوایش:
/اَتباع/
اسم:
اَتباع سیاسی
1. مردمی که از جهت حقوقی عضو یک کشورند. جمعِ (تابع)، تابعین، پیروان.
2. قدیم: پیروان و معتقدان کسی یا چیزی. چاکران و خدمتکاران.
3. پیروی کردن، در پی رفتن. بازپس داشتن، در پی فرستادن. واپس کردن. حواله کردن چیزی به کسی. اسم مصدر: اِتباع ادبی
4. آوردن لفظی مهمل و بی معنی یا فاقد معنی روشن به همراه لفظ بی معنی، اسم، یا صفت، برای تأکید و گسترش معنی یا بیان نوع مفهوم جنس. مصدر متعدی: اِتِِّباع
5. پیروی کردن، اطاعت و فرمانبرداری، درپی رفتن و رسیدن به کسی. کهنواژه:
6. اَتباع ممکن است در (زبان معیار باستان) به صورت (اَت) - (باع) قابل تجزیه باشد؛ که اشاره به شخص یا کسی بوده که ویژگیهایی داشته است برخلاف عرف جامعه داشته است.
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین/ فرهنگ شمس
اتباع
دانشنامه آزاد ویکی پدیا
اتباع میتواند به موارد زیر اشاره کند: * اَتباع (تلفظ میشود/ætbɒʔ/): در اصل به معنی پیروان، جمع «تبعه» به معنی شهروند * اِتباع (تلفظ میشود/etbɒʔ/) یا اِتّباع (تلفظ میشود/ettebɒʔ/): به معنی پیروی یا تقلید * اِتباع (تلفظ میشود/etbɒʔ/): نمونهای از فرایند تکرار در صرف