ابیض
معنی
(اَ یَ) [ ع. ] (ص.)۱ - سفید، سپیدرنگ.
۲- (کن.) شمشیر.
۳- جوانی.
۴- مرد پاک ناموس.
هممعنا / پادمعنا
- سپید، سپیدرنگ، سفید، سفیدپوست ≠ اسود، سیاه
جست و جوی دقیق
ابیض
فرهنگ معین
(اَ یَ) [ ع. ] (ص.)۱ - سفید، سپیدرنگ.
۲- (کن.) شمشیر.
۳- جوانی.
۴- مرد پاک ناموس.
۲- (کن.) شمشیر.
۳- جوانی.
۴- مرد پاک ناموس.
ابیض
فرهنگ عمید
(صفت) [عربی، مقابلِ اسود] [قدیمی]
[abyaz] سفید؛ سفیدرنگ.
[abyaz] سفید؛ سفیدرنگ.
ابیض
فرهنگ دهخدا
[اَ یَ] (ع ص، اِ) سپید. سفید. سپیدرنگ. نقیض اسود، یعنی سیاه. || سپیدپوست. || سپیدسر. || کنایه از شمشیر. || گوشت خام. (مهذب الاسماء). || جوانی. (مهذب الاسماء). || موت ابیض؛ مرگ ناگهانی. موت فجائی. || مرد پاک ناموس. مؤنث: بَیْضاء. ج، بیض. || (ن تف) هذا ابیض منه؛ یعنی این سپیدتر است از آن؛ شاذ کوفی است و قیاس هذا اشدّ بیاضاً منه است. || (اِخ) در حدیث: اوتیت الکنزین الاحمر و الابیض؛ احمر ملک شام و ابیض ملک فارس است. || نام ستاره ای بر کنارهء کهکشان.
ابیض
فرهنگ دهخدا
[اَ یَ] (اِخ) نام کوهی بمکه مشرف بر حق ابراهیم بن محمد بن طلحه و حق ابی لهب و آنرا بجاهلیت مُستَنذَر مینامیدند.
ابیض
فرهنگ دهخدا
[اَ یَ] (اِخ) کوه عرج. و آن بر سر راه حاج میان مکه و مدینه باشد.
ابیض
فرهنگ دهخدا
[اَ یَ] (اِخ)(1) (بحرال .....) نام قسمت علیای نیل تا آنجا که به بحرالازرق پیوندد. رجوع به نیل شود.
(1) - Fleuve blanc.
(1) - Fleuve blanc.
ابیض
فرهنگ دهخدا
[اَ یَ] (اِخ) (بحر...) خلیج اقیانوس منجمد شمالی بشمال روسیه از طرف مغرب محدود بشبه جزیره های کلا و از طرف مشرق به کانین و ممتد است از شمال شرقی بجنوب غربی بطول 555 هزار گز و حد اعلای عرض آن 250 هزار گز است.
ابیض
فرهنگ دهخدا
[اَ یَ] (اِخ) (سیّد...) لقب الثائر بالله علوی. رجوع به حبط1 ص345 و رجوع به ابوالفضل جعفربن محمد بن حسین المحدث شود.
ابیض
فرهنگ دهخدا
[اَ یَ] (اِخ) (الوادی ال ....) رجوع به وادی الابیض شود.
ابیض
فرهنگ دهخدا
[اَ بَیْ یِ] (ع اِ مصغر) مصغر اباض و آن رسنی است که بدان دست شتر را با بازویش بندند تا پا برداشته دارد.
ابیض
فرهنگ دهخدا
[اَ یَ] (اِخ) یا ابیض المدائن یا قصر ابیض. نامی است که عرب بقصر ساسانیان در مدائن داده اند. یاقوت گوید: او یکی از عجائب دنیا و تا زمان مکتفی برپای بود و این همان قصر است که بحتری شاعر عرب آنرا بدین گونه وصف کرده است:
و لقد رابنی بنوبن عمی -
بعد لین من جانبیه و انس
و اذا ما جفیت کنت حریا -
ان اری غیر مصبح حیث امسی
حضرت رحلی الهموم فوجّه
ـت الی ابیض المدائن عنسی
اتسلی عن الحظوظ و آسی
لمحل من آل ساسان درس
ذکّرتنیهم الخطوب التوالی
و لقد تذکر الخطوب و تنسی
و همُ خافضون فی ظل عال
مشرف یحسر العیون و یخسی
مغلق بابه علی جبل القب
ـق الی دارتی خلاط و مکس
حلل لم تکن کأطلال سعدی
فی قفار من البسابس ملس
و مساع لولا المحاباه منی
لم تطقها مسعاه عنس و عبس
نقل الدهر عهدهن عن الجدْ -
ده حتی غدون انضاء لبس.
***
وَ هْوَ ینبئْک عن عجائب قوم
لایشاب البیان فیهم بلبس
فاذا ما رأیت صوره انطا -
کیه ارتعت بین روم و فرس
و المنایا مواثل و انوشر-
وان یزجی الصفوف تحت الدرفس
فی اخضرار من اللباس علی اص
ـفر یختال فی صبیغه ورس
و عراک الرجال بین یدیه
فی خفوت منهم و اغماض جرس
من مشیح یهوی بعامل رمح
و ملیح من السنان بترس
تصف العین انّهم جداحیا
ءلهم بینهم اشاره خرس
یعتلی فیهم ارتیابیَ حتی
تتقرّاهمُ یدای بلمس
قد سقانی و لم یصرد ابوالغو -
ث علی العسکرین شربه خلس
من مدام تخالها هی نجم
اضو اللیل او مجاجه شمس
و تراها اذا اجدت سروراً
و ارتیاحا للشارب المتحسی
افرغت فی الزجاج من کل قلب
فَهْیَ محبوبه الی کلّ نفس
و توهمت ان کسری ابرویـ
ز معاطیّ و البهلبد اسی
حلم مطبق علی الشک عینی
ام امان غیرن ظنی و حدسی
و کأن الایوان من عجب الصنـ
ـعه جوب فی جنب ارعن جلس
یتظنی من الکائبه ان یبـ
ـدو لعینی مصبح او ممسی
مزعجا بالفراق عن انس الف
عزّ او مرهقاً بتطلیق عرس
عکست حظه اللیالی و بات الـ
ـمشتری فیه وَ هْوَ کوکب نحس
فَهْوَ یبدی تجلّداً و علیه
کلکل من کلا کل الدهر مرسی
لم یعبه ان بزمن بسط الدیبا -
ج و استل من ستور الدمقس
مشمخرّ تعلوله شرفات
رفعت فی رؤس رضْوی و قدس
لابسات من البیاض فماتبـ
ـصر منها الا فلائل(1) برس
لیس یدری اصنع انس لجنِ
صنعوه ام صنع جنّ لانس
غیر انّی اراه یشهد ان لم
یک بانیه فی الملوک بنکس
فکأنی اری المراتب والقو -
م اذا مابلغت آخر حسی
و کأنّ الوفود ضاحین حسری
من وقوف خلْف الزحام و خنس
و کأنّ القیان وسط المقا -
صیر یرجحن(2) بین حو و لعس
و کأنّ اللقاء اوّل من امـ
س و وشک الفراق اوّل امس
و کأنّ الّذی یرید اتباعا
طامع فی لحوقهم صبح(3) خمس
عمرت للسرور دهراً فصارت
للتعزی رباعهم(4) و التأسی
فلها ان اعینها بدموع
موقفات علی الصبابه حبس
ذاک عندی و لیست الدار داری
باقتراب منها ولاالجنس جنسی
غیرنعمی لاهلها عند اهلی
غرسوا من ذکائها(5) خیر غرس
ایدوا ملکنا و شدوا قواه
بکماه تحت السنور حمس
و اعانوا علی کتائب أریا -
ط بطعن علی النحور و دعس
و ارانی من بعد اکلف بالاشـ
راف طرّاً من کلّ سنخ و أسّ.
و در حدود سال 290 ه . ق. به امر مکتفی خلیفه آن قصر ویران کردند و مصالح آن خرج بنای تاج شد و تنها ایوان را بر جای ماندند و چون قصر را از سر باز و خراب میکردند و آجر و ابزار آن بمحل تاج حمل میکردند آجرهای شرفات و کنگره ها در پایهء بناء تاج و مصالح پی در شرفات و کنگره ها بکار رفت و مردم را این انقلاب بسی شگفت آمد چنانکه ابوعبدالله النقری بگریست و گفت پاکا خداوندا که همه چیز تا آجر و خاک در ید قدرت و ارادهء اوست. و حسن بن علی بن ابیطالب علیهما السلام آنگاه که از کوفه بعزم رزم معاویه بجانب مدائن میشد در اثناء راه شخصی از خوارج موسوم بجراح بن قبیصهء اسدی زخمی بر او زد و حضرت او به قصر ابیض مدائن برای مداوات و معالجت آن جراحت اقامت فرمود. رجوع به حبط1 ص205 و 245 و رجوع به کلمهء تاج و رجوع به امثال و حکم ص 1677 و معجم الادباء چ مارگلیوث ج7 ص229 و رجوع به جرماز شود.
(1) - ن ل: غلائل.
(2) - ن ل: یرجعن بین حور.
(3) - ن ل: لقائهم بعد.
(4) - ن ل: ربوعهم.
(5) - ن ل: رطابها.
و لقد رابنی بنوبن عمی -
بعد لین من جانبیه و انس
و اذا ما جفیت کنت حریا -
ان اری غیر مصبح حیث امسی
حضرت رحلی الهموم فوجّه
ـت الی ابیض المدائن عنسی
اتسلی عن الحظوظ و آسی
لمحل من آل ساسان درس
ذکّرتنیهم الخطوب التوالی
و لقد تذکر الخطوب و تنسی
و همُ خافضون فی ظل عال
مشرف یحسر العیون و یخسی
مغلق بابه علی جبل القب
ـق الی دارتی خلاط و مکس
حلل لم تکن کأطلال سعدی
فی قفار من البسابس ملس
و مساع لولا المحاباه منی
لم تطقها مسعاه عنس و عبس
نقل الدهر عهدهن عن الجدْ -
ده حتی غدون انضاء لبس.
***
وَ هْوَ ینبئْک عن عجائب قوم
لایشاب البیان فیهم بلبس
فاذا ما رأیت صوره انطا -
کیه ارتعت بین روم و فرس
و المنایا مواثل و انوشر-
وان یزجی الصفوف تحت الدرفس
فی اخضرار من اللباس علی اص
ـفر یختال فی صبیغه ورس
و عراک الرجال بین یدیه
فی خفوت منهم و اغماض جرس
من مشیح یهوی بعامل رمح
و ملیح من السنان بترس
تصف العین انّهم جداحیا
ءلهم بینهم اشاره خرس
یعتلی فیهم ارتیابیَ حتی
تتقرّاهمُ یدای بلمس
قد سقانی و لم یصرد ابوالغو -
ث علی العسکرین شربه خلس
من مدام تخالها هی نجم
اضو اللیل او مجاجه شمس
و تراها اذا اجدت سروراً
و ارتیاحا للشارب المتحسی
افرغت فی الزجاج من کل قلب
فَهْیَ محبوبه الی کلّ نفس
و توهمت ان کسری ابرویـ
ز معاطیّ و البهلبد اسی
حلم مطبق علی الشک عینی
ام امان غیرن ظنی و حدسی
و کأن الایوان من عجب الصنـ
ـعه جوب فی جنب ارعن جلس
یتظنی من الکائبه ان یبـ
ـدو لعینی مصبح او ممسی
مزعجا بالفراق عن انس الف
عزّ او مرهقاً بتطلیق عرس
عکست حظه اللیالی و بات الـ
ـمشتری فیه وَ هْوَ کوکب نحس
فَهْوَ یبدی تجلّداً و علیه
کلکل من کلا کل الدهر مرسی
لم یعبه ان بزمن بسط الدیبا -
ج و استل من ستور الدمقس
مشمخرّ تعلوله شرفات
رفعت فی رؤس رضْوی و قدس
لابسات من البیاض فماتبـ
ـصر منها الا فلائل(1) برس
لیس یدری اصنع انس لجنِ
صنعوه ام صنع جنّ لانس
غیر انّی اراه یشهد ان لم
یک بانیه فی الملوک بنکس
فکأنی اری المراتب والقو -
م اذا مابلغت آخر حسی
و کأنّ الوفود ضاحین حسری
من وقوف خلْف الزحام و خنس
و کأنّ القیان وسط المقا -
صیر یرجحن(2) بین حو و لعس
و کأنّ اللقاء اوّل من امـ
س و وشک الفراق اوّل امس
و کأنّ الّذی یرید اتباعا
طامع فی لحوقهم صبح(3) خمس
عمرت للسرور دهراً فصارت
للتعزی رباعهم(4) و التأسی
فلها ان اعینها بدموع
موقفات علی الصبابه حبس
ذاک عندی و لیست الدار داری
باقتراب منها ولاالجنس جنسی
غیرنعمی لاهلها عند اهلی
غرسوا من ذکائها(5) خیر غرس
ایدوا ملکنا و شدوا قواه
بکماه تحت السنور حمس
و اعانوا علی کتائب أریا -
ط بطعن علی النحور و دعس
و ارانی من بعد اکلف بالاشـ
راف طرّاً من کلّ سنخ و أسّ.
و در حدود سال 290 ه . ق. به امر مکتفی خلیفه آن قصر ویران کردند و مصالح آن خرج بنای تاج شد و تنها ایوان را بر جای ماندند و چون قصر را از سر باز و خراب میکردند و آجر و ابزار آن بمحل تاج حمل میکردند آجرهای شرفات و کنگره ها در پایهء بناء تاج و مصالح پی در شرفات و کنگره ها بکار رفت و مردم را این انقلاب بسی شگفت آمد چنانکه ابوعبدالله النقری بگریست و گفت پاکا خداوندا که همه چیز تا آجر و خاک در ید قدرت و ارادهء اوست. و حسن بن علی بن ابیطالب علیهما السلام آنگاه که از کوفه بعزم رزم معاویه بجانب مدائن میشد در اثناء راه شخصی از خوارج موسوم بجراح بن قبیصهء اسدی زخمی بر او زد و حضرت او به قصر ابیض مدائن برای مداوات و معالجت آن جراحت اقامت فرمود. رجوع به حبط1 ص205 و 245 و رجوع به کلمهء تاج و رجوع به امثال و حکم ص 1677 و معجم الادباء چ مارگلیوث ج7 ص229 و رجوع به جرماز شود.
(1) - ن ل: غلائل.
(2) - ن ل: یرجعن بین حور.
(3) - ن ل: لقائهم بعد.
(4) - ن ل: ربوعهم.
(5) - ن ل: رطابها.
ابیض
فرهنگ دهخدا
[اَ یَ] (اِخ) (قصر...) بنای خرابی در حیره است که آنرا نیز قصر ابیض نامند و گمان برده اند آن قصر هارون الرشید کرده است.
ابیض
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
ابیض[ع - ص] (ئەبیەز - ebyez)سپی، سپی پێست، رەنگی سپی، چەرمۆ، چەرمگ.
ابیض
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اَبیَض/
صفت:
ابیض قدیم
1. سفید، سپید رنگ مقابل (اسود).
2. :در حریر ابیض و در شَعر اسود میرود. «(انوری)»
3. شمشیر. جوانی. مرد پاک ناموس.
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
عربی
آوایش:
/اَبیَض/
صفت:
ابیض قدیم
1. سفید، سپید رنگ مقابل (اسود).
2. :در حریر ابیض و در شَعر اسود میرود. «(انوری)»
3. شمشیر. جوانی. مرد پاک ناموس.
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین