ابدال
معنی
(اَ) [ ع. ] (ص. اِ.)جِ بدل یا بدیل.
۱- نیکان، صالحان، که جهان به برکت وجود ایشان برپاست.
۲- نجیبان، شریفان.
برابر فارسی
- ابدال
هممعنا / پادمعنا
- ابرار، اخیار، اوتاد، اولیاءالله، صلحا
جست و جوی دقیق
ابدال
فرهنگ معین
(اَ) [ ع. ] (ص. اِ.)جِ بدل یا بدیل.
۱- نیکان، صالحان، که جهان به برکت وجود ایشان برپاست.
۲- نجیبان، شریفان.
۱- نیکان، صالحان، که جهان به برکت وجود ایشان برپاست.
۲- نجیبان، شریفان.
ابدال
فرهنگ معین
( اِ ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- عوض و بدل کردن.
۲- قرار دادن حرفی به جای حرفی دیگر برای دفع ثقل و سنگینی.
۳- یکی از اقسام نه گانه وقف مستعمل چون تبدیل تاء به هاء در رحمت و رحمه.
۱- عوض و بدل کردن.
۲- قرار دادن حرفی به جای حرفی دیگر برای دفع ثقل و سنگینی.
۳- یکی از اقسام نه گانه وقف مستعمل چون تبدیل تاء به هاء در رحمت و رحمه.
ابدال
فرهنگ عمید
(اسم) [عربی، جمعِ بَدَل و بَدیل]
[abdāl]
۱. مردم شریف، صالح، و نیکوکار.
۲. مردان خدا.
۳. (تصوف) = اوتاد
۴. = بدیل
[abdāl]
۱. مردم شریف، صالح، و نیکوکار.
۲. مردان خدا.
۳. (تصوف) = اوتاد
۴. = بدیل
ابدال
فرهنگ عمید
(اسم مصدر) [عربی]
[ebdāl]
۱. قرار دادن چیزی به جای چیز دیگر؛ بدل کردن؛ عوض کردن.
۲. (زبانشناسی) عوض شدن حرفی با حرف دیگر به دلیل ساده شدن تلفظ.
[ebdāl]
۱. قرار دادن چیزی به جای چیز دیگر؛ بدل کردن؛ عوض کردن.
۲. (زبانشناسی) عوض شدن حرفی با حرف دیگر به دلیل ساده شدن تلفظ.
ابدال
فرهنگ سره
جایگزینی؛ دگردیسی؛ غلندران
ابدال
فرهنگ دهخدا
[اَ] (ع ص، اِ) جِ بِدل و بَدل. و نیز ابدال جمع بدیل آمده است چون بُدلاء.
- ابدال اسماء؛ اسماء مبهمه. اسماء مضمره. خوالف.
- ابدال اسماء؛ اسماء مبهمه. اسماء مضمره. خوالف.
ابدال
فرهنگ دهخدا
[اَ] (ع ص، اِ) جِ بدَل یا بدیل. عده ای معلوم از صلحا و خاصان خدا که گویند هیچگاه زمین از آنان خالی نباشد و جهان بدیشان برپایست و آنگاه که یکی از آنان بمیرد خدای تعالی دیگری را بجای او برانگیزد تا آن شمار که بقولی هفت و بقولی هفتاد است همواره کامل ماند. این قوم بدانچه خدای از رازها در حرکات و منازل کواکب نهاده عارفند و از اسماء، اسماء صفات دارند. و از علامات آنان یکی این است که فرزند یا فرزند نرینه نیارند چنانکه یکی از ایشان موسوم به حمادبن سلمه بن دینار هفتاد زن کرد و او را از هیچیک فرزندی نیامد. کسانی که عدد ابدال را هفتاد دانند بر آنند که چهل تن در شام و سی دیگر در سایر بقاع ارض باشند. و آنان که ابدال را هفت تن شمارند گویند دو قطب و یک فرد نیز با این هفت است و هر اقلیم از اقالیم سبعه به یکی از آن هفت قائم است و هر یک بدل پیغامبری از پیغامبران باشند. چنانکه اولی بدل خلیل و حافظ اقلیم اول است و دومی بدل موسی و نگاهبان اقلیم دوم و سومی بدل هارون و پاسبان اقلیم سیم و چهارمی بدل ادریس و نگاهدار اقلیم چهارم و پنجمی را بدل یوسف بن یعقوب و حارس اقلیم پنجم و ششمین را بدل عیسی بن مریم و حامی اقلیم ششم و هفتمین را بدل آدم بوالبشر و موکل اقلیم هفتم گمان برند. هفت مرد. هفت مردان. اخیار. مردان نیک. (دستوراللغه). نیک مردان. مردان خدا. هفت تنان. سرهنگان درگاه حق و غیره :
تیر بلا بدیدهء ابدال درنشاند
بار گران بسینهء احرار برنهاد.
حمیدالدین بلخی.
یک مه از سال چنان بودم کابدال نبود
یازده ماه چنین باشم و زین نیز بتر.فرخی.
در زاویه امروز بخندد لب زاهد
در صومعه امروز بجنبد دل ابدال.فرخی.
هم ز جیم سر زلف تو خروش عشاق
هم ز دال سر زلف تو فغان ابدال.فرخی.
همچو ابدالان در صومعه ها
کند از هر چه حرام است حذر.فرخی.
بینی آن ترکی که چون او برزند بر چنگ چنگ
از دل ابدال بگریزد بصد فرسنگ سنگ.
منوچهری.
برِ بت بسجده درون بد سرش
چو ابدال پیش جهان داورش.
شمسی (یوسف و زلیخا).
ابدال را بدعوت نیک تو دستها
برداشته چو پنجهء سرو و چنار باد.
مسعودسعد.
عنانگیر تو گر روزی جمال درد دین باشد
عجب نبود که با ابدال خود را هم عنان بینی.
سنائی.
عقل ابدالان چو پرّ جبرئیل
می پرد تا ظل سدره میل میل.مولوی.
دیو بنموده ورا هم نقش خویش
او همی گوید ز ابدالیم پیش.مولوی.
شنیدم که در روزگار قدیم
شدی سنگ در دست ابدال سیم.سعدی.
|| نجیب. شریف. کریم. بخشنده. جِ بِدل :
زرد گل بیمار گردد فاخته بیمارپرس
یاسمین ابدال گردد خردما زائر شود.
منوچهری.
زین سخن پادشاه صاحب مال
خنده ای کرد و گفت ای ابدال.مکتبی.
و چنانکه از بعض شواهد فوق مشهود است در تداول فارسی از کلمهء ابدال گاه جمع و گاه مفرد اراده کنند. عزبن عبدالسلام رساله ای در رد قائلین بوجود ابدال کرده و دلیلها بر عدم صحت این اعتقاد آورده است و البته حق هم با اوست.
- کوچک ابدال؛ مرید. مرید خردسال. مرید جوان. و رجوع به همین ماده در لغت نامه شود.
تیر بلا بدیدهء ابدال درنشاند
بار گران بسینهء احرار برنهاد.
حمیدالدین بلخی.
یک مه از سال چنان بودم کابدال نبود
یازده ماه چنین باشم و زین نیز بتر.فرخی.
در زاویه امروز بخندد لب زاهد
در صومعه امروز بجنبد دل ابدال.فرخی.
هم ز جیم سر زلف تو خروش عشاق
هم ز دال سر زلف تو فغان ابدال.فرخی.
همچو ابدالان در صومعه ها
کند از هر چه حرام است حذر.فرخی.
بینی آن ترکی که چون او برزند بر چنگ چنگ
از دل ابدال بگریزد بصد فرسنگ سنگ.
منوچهری.
برِ بت بسجده درون بد سرش
چو ابدال پیش جهان داورش.
شمسی (یوسف و زلیخا).
ابدال را بدعوت نیک تو دستها
برداشته چو پنجهء سرو و چنار باد.
مسعودسعد.
عنانگیر تو گر روزی جمال درد دین باشد
عجب نبود که با ابدال خود را هم عنان بینی.
سنائی.
عقل ابدالان چو پرّ جبرئیل
می پرد تا ظل سدره میل میل.مولوی.
دیو بنموده ورا هم نقش خویش
او همی گوید ز ابدالیم پیش.مولوی.
شنیدم که در روزگار قدیم
شدی سنگ در دست ابدال سیم.سعدی.
|| نجیب. شریف. کریم. بخشنده. جِ بِدل :
زرد گل بیمار گردد فاخته بیمارپرس
یاسمین ابدال گردد خردما زائر شود.
منوچهری.
زین سخن پادشاه صاحب مال
خنده ای کرد و گفت ای ابدال.مکتبی.
و چنانکه از بعض شواهد فوق مشهود است در تداول فارسی از کلمهء ابدال گاه جمع و گاه مفرد اراده کنند. عزبن عبدالسلام رساله ای در رد قائلین بوجود ابدال کرده و دلیلها بر عدم صحت این اعتقاد آورده است و البته حق هم با اوست.
- کوچک ابدال؛ مرید. مرید خردسال. مرید جوان. و رجوع به همین ماده در لغت نامه شود.
ابدال
فرهنگ دهخدا
[اِ] (ع مص) بدل کردن. تاخت زدن. دگش کردن. بجای چیزی گرفتن یا دادن یا گذاشتن. || قرار دادن حرفی بجای حرف دیگر برای دفع ثقل و سنگینی. || یکی از اقسام نه گانهء وقف مستعمل چون تبدیل تاء به هاء در رحمت و رحمه.
ابدال
فرهنگ دهخدا
[اَ] (اِخ) یکی از شعرای فارسی از مردم اصفهان. تاریخ حیات وی معلوم نیست. ابتدا دکان عطاری داشت و بواسطهء عشق دیوانه شده سه سال در اصفهان سر و پا برهنه میگردیده، پس از آن به تبریز رفته پنج سال با ارامنه معاشرت داشته و در میکده ها بسر برده و عاقبت بعبادت و طاعت رغبت کرده و دوازده سال سجاده نشین شده است.
ابدال
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
ابدال[ع - ص - ا] (ئەبدال - ebdal)پیاوانی خوا، خەڵکی ساڵحان و چاکەکارو خێرەومەند، عەبداڵ.
ابدال
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
ابدال
(اَبدال - ع/ا/ج)
بەدەڵان، تەخلیتان، خرشان، ڕەشۆکیان، زڕان، زڕەکان، زەغەلان، سەران، سەرکان، متەکان، ناجسنان، ناحەسڵان،
پیاوانی خوا، پیاوچاکان، چاکەکاران،
(اَبدال - ع/ا/ج)
بەدەڵان، تەخلیتان، خرشان، ڕەشۆکیان، زڕان، زڕەکان، زەغەلان، سەران، سەرکان، متەکان، ناجسنان، ناحەسڵان،
پیاوانی خوا، پیاوچاکان، چاکەکاران،
ابدال
واژهنامه عربی به فارسی
تصريف کلمه , قلب حروف هجايي (با صدا)
ابدال
گویش بلوچی
اَبدال
اَبدال : ( اَبْ ۔۔ دَالْ) بے اگْل، بے سُدّ ، ھَبَر نہ پَھم، بے سر ءُ بُنیں گپّ جنوک، گنوک، ھما کہ سر وت نہ اِنت
اَبدال : ( اَبْ ۔۔ دَالْ) بے اگْل، بے سُدّ ، ھَبَر نہ پَھم، بے سر ءُ بُنیں گپّ جنوک، گنوک، ھما کہ سر وت نہ اِنت
ابدال
گویش بلوچی
اَبدال
اَبدال : ( اَبْ ۔۔ دَالْ) دشمنانی گْورءَ ولی ءُ بزرگ ءِ یک درجہ یے، یک کُٹمدانے اک : احمد شاه اَبدالی
اَبدال : ( اَبْ ۔۔ دَالْ) دشمنانی گْورءَ ولی ءُ بزرگ ءِ یک درجہ یے، یک کُٹمدانے اک : احمد شاه اَبدالی
ابدال
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اَبدال/
اسم:
ابدال
1. بدلها، جانشینها. عوض و بدل کردن.
2. (تصوف): عده معیّنی از مردان خدا که جهان هیچگاه از وجود آنان خالی نیست و جهان به وجود آنها برپاست؛ نیک مردان، صالحان، (هفتمردان). اسم مصدر: اِبدال
3. تبدیل کردن چیزی به چیز دیگر، یا عوض کردن چیزی با چیز دیگر؛ تغییر؛ تبدیل.
4. (زبانشناسی): قرار دادن حرفی به جای حرفی دیگر برای دفع ثقل و سنگینی.
5. (تجوید): یکی از اقسام نه گانه وقف مستعمل چون تبدیل ة به ه در رحمه و رحمة.
فرهنگ بزرگ سخن/فرهنگ لغت معین
عربی
آوایش:
/اَبدال/
اسم:
ابدال
1. بدلها، جانشینها. عوض و بدل کردن.
2. (تصوف): عده معیّنی از مردان خدا که جهان هیچگاه از وجود آنان خالی نیست و جهان به وجود آنها برپاست؛ نیک مردان، صالحان، (هفتمردان). اسم مصدر: اِبدال
3. تبدیل کردن چیزی به چیز دیگر، یا عوض کردن چیزی با چیز دیگر؛ تغییر؛ تبدیل.
4. (زبانشناسی): قرار دادن حرفی به جای حرفی دیگر برای دفع ثقل و سنگینی.
5. (تجوید): یکی از اقسام نه گانه وقف مستعمل چون تبدیل ة به ه در رحمه و رحمة.
فرهنگ بزرگ سخن/فرهنگ لغت معین