ابتر
معنی
(اَ تَ) [ ع. ] (ص.)
۱- دم بریده.
۲- ناقص، ناتمام.
۳- بی فرزند.
برابر فارسی
- ابتر
هممعنا / پادمعنا
- بلاعقب، بلاعقبه، بیاولاد، مقطوعالنسل
- ناتمام، ناقص
- دمبریده
جست و جوی دقیق
ابتر
فرهنگ معین
(اَ تَ) [ ع. ] (ص.)
۱- دم بریده.
۲- ناقص، ناتمام.
۳- بی فرزند.
۱- دم بریده.
۲- ناقص، ناتمام.
۳- بی فرزند.
ابتر
فرهنگ عمید
(صفت) [عربی]
[abtar]
۱. ناتمام؛ ناقص.
۲. (ادبی) = بتْر
۳. [قدیمی] بیفرزند.
۴. [قدیمی] دمبریده.
[abtar]
۱. ناتمام؛ ناقص.
۲. (ادبی) = بتْر
۳. [قدیمی] بیفرزند.
۴. [قدیمی] دمبریده.
ابتر
فرهنگ سره
آسی بدیده؛ بی فرزند؛ د مبریده
ابتر
فرهنگ دهخدا
[اَ تَ] (ع ص، اِ) بریده دم. بریده دنب. بریده ذنب. بریده دنبال. دم بریده. دنبال بریده. کله. کلته. بکنگ. بی دنبال. بی دنباله. کوتاه دم. کوتاه دنبال. || ناقص. ناتمام :
نخست روز که دریا ترا بدید بدید
که پیش قدر تو چون ناقص است و چون ابتر.
فرخی.
ور از مروت گویند از مروت او
همه مروت آل برامکه ست ابتر.فرخی.
گر چیز نیستند برون از مزاج تن
امروز نیز لاشی و مجهول و ابترند.
ناصرخسرو.
گر این قصیده نیامد چنانکه درخور بود
از آنکه هستش معنی رکیک و لفظ ابتر.
مسعودسعد.
عمل بی نام او جاهل امل بی بزم او واله
سخا بی فعل او ناقص سخن بی قول او ابتر.
مسعودسعد.
باندیشه اندر نگنجد مدیحت
که مدحت تمام است و اندیشه ابتر.ازرقی.
تو پیش از عالمی گر چه در اوئی
چو رمز معنوی در لفظ ابتر.انوری.
زین نکته های بکرند آبستنان حسرت
مشتی عقیم خاطر جوقی مقیم ابتر.خاقانی.
ظاهرش مرگ و بباطن زندگی
ظاهرش ابتر نهان پایندگی.مولوی.
قیمت همیان و کیسه از زر است
بی زری، همیان و کیسه ابتر است.مولوی.
خاصه خرقه یْ ملک دنیا کابتر است
پنجدانگ هستیش دردسر است.مولوی.
که کدامین خاک همسایه زر است
یا کدامین خاک صفر و ابتر است.مولوی.
مرکب چوبین بخشکی ابتر است
خاص مر دریائیان را رهبر است.مولوی.
باد تند است و چراغ ابتری
زو بگیرانم چراغ دیگری.مولوی.
تا نباشی همچو ابلیس اعوری
نیم بیند، نیم نی، چون ابتری.مولوی.
|| بریده. مقطوع. || مرد بی فرزند. بی عقب. بلاعقب. بی فرزندشده. کسی که فرزند و خلیفه ندارد. || مردم بی خیر. کار بی خیر. || زیانکار. || مار کوته دم. مار دم کوتاه. ماری کشنده. ماری خبیث و کوتاه دم. مؤنث: بَتْراء. || (اصطلاح عروض) فَعْ که از فَعولُن خیزد در عروض. (المعجم). ضرب چهارم از مثمن متقارب و دوم از مسدس مدید که مشتمل بر حذف و قطع باشد. || توشه دان بی دستگیره. || دلو بی گوشه. دلو بی دسته. || (اِخ) لقب مغیره بن سعید و ابتریه فرقه ای از زیدیه که بدو منتسبند. || نام جائی به شام.
نخست روز که دریا ترا بدید بدید
که پیش قدر تو چون ناقص است و چون ابتر.
فرخی.
ور از مروت گویند از مروت او
همه مروت آل برامکه ست ابتر.فرخی.
گر چیز نیستند برون از مزاج تن
امروز نیز لاشی و مجهول و ابترند.
ناصرخسرو.
گر این قصیده نیامد چنانکه درخور بود
از آنکه هستش معنی رکیک و لفظ ابتر.
مسعودسعد.
عمل بی نام او جاهل امل بی بزم او واله
سخا بی فعل او ناقص سخن بی قول او ابتر.
مسعودسعد.
باندیشه اندر نگنجد مدیحت
که مدحت تمام است و اندیشه ابتر.ازرقی.
تو پیش از عالمی گر چه در اوئی
چو رمز معنوی در لفظ ابتر.انوری.
زین نکته های بکرند آبستنان حسرت
مشتی عقیم خاطر جوقی مقیم ابتر.خاقانی.
ظاهرش مرگ و بباطن زندگی
ظاهرش ابتر نهان پایندگی.مولوی.
قیمت همیان و کیسه از زر است
بی زری، همیان و کیسه ابتر است.مولوی.
خاصه خرقه یْ ملک دنیا کابتر است
پنجدانگ هستیش دردسر است.مولوی.
که کدامین خاک همسایه زر است
یا کدامین خاک صفر و ابتر است.مولوی.
مرکب چوبین بخشکی ابتر است
خاص مر دریائیان را رهبر است.مولوی.
باد تند است و چراغ ابتری
زو بگیرانم چراغ دیگری.مولوی.
تا نباشی همچو ابلیس اعوری
نیم بیند، نیم نی، چون ابتری.مولوی.
|| بریده. مقطوع. || مرد بی فرزند. بی عقب. بلاعقب. بی فرزندشده. کسی که فرزند و خلیفه ندارد. || مردم بی خیر. کار بی خیر. || زیانکار. || مار کوته دم. مار دم کوتاه. ماری کشنده. ماری خبیث و کوتاه دم. مؤنث: بَتْراء. || (اصطلاح عروض) فَعْ که از فَعولُن خیزد در عروض. (المعجم). ضرب چهارم از مثمن متقارب و دوم از مسدس مدید که مشتمل بر حذف و قطع باشد. || توشه دان بی دستگیره. || دلو بی گوشه. دلو بی دسته. || (اِخ) لقب مغیره بن سعید و ابتریه فرقه ای از زیدیه که بدو منتسبند. || نام جائی به شام.
ابتر
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
ابتر[ع - ص] (ئەبتەر - ebter)کلک بڕاو، نا تەواو، وەچاخ کوێر.
ابتر
واژهنامه هژار (فارسی به کردی)
کوردونده
ابتر
واژهنامه عربی به فارسی
بريدن , جدا کردن , زدن , قطع اندام کردن
ابتر
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اَبتَر/
صفت:
ابتر قدیم
1. (ناقص)، ناتمام. دم بریده. بیفرزند.
2. (ادبی): در عروض، ویژگی پایهای که در آن «م» و «عیلن» از «مفاعیلن» یا «فَعو» از «فَعولن» حذف میشود و بجای آنچه باقی میماند، «فعْ» میگذارند.
3. (قدیم): آنکه فرزند پسر ندارد.
4. :ای محمد! دل تنگ مکن از آنکه تو را ابتر خوانند. «(ابوالفتوح)» قید:
5. بطور ناقص و ناتمام
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
عربی
آوایش:
/اَبتَر/
صفت:
ابتر قدیم
1. (ناقص)، ناتمام. دم بریده. بیفرزند.
2. (ادبی): در عروض، ویژگی پایهای که در آن «م» و «عیلن» از «مفاعیلن» یا «فَعو» از «فَعولن» حذف میشود و بجای آنچه باقی میماند، «فعْ» میگذارند.
3. (قدیم): آنکه فرزند پسر ندارد.
4. :ای محمد! دل تنگ مکن از آنکه تو را ابتر خوانند. «(ابوالفتوح)» قید:
5. بطور ناقص و ناتمام
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
ابتر
دانشنامه آزاد ویکی پدیا
ابتر نام مکانهای زیر است. * ابتر (شهرستان ایرانشهر) نام شهری است در استان سیستان و بلوچستان ایران. * ابتر (شهرستان ایرانشهر) نام روستایی است در شهرستان ایرانشهر استان سیستان و بلوچستان. * ابتر (جنسی)، به مردانی گفته میشود که به دلیل عقیمشدن جنسی، توانایی تولید مثل ندارند.