گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۲۹۵

وحشی بافقی
همخواب رقیبانی و من تاب ندارم بی تابم و از غصهٔ این خواب ندارم
زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود درمانده ام و چارهٔ این باب ندارم
آزرده ز بخت بد خویشم نه ز احباب دارم گله ازخویش و ز احباب ندارم
ساقی می صافی به حریفان دگر ده من درد کشم ذوق می ناب ندارم
وحشی صفتم اینهمه اسباب الم هست غیر از چه زند طعنه که اسباب ندارم