گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۱۵۸

وحشی بافقی
خرم دل آن کس که ز بستان تو آید گل در بغل از گشت گلستان تو آید
ما با لب تفسیده ره بادیه رفتیم خوش آنکه ز سرچشمهٔ حیوان تو آید
خوش می گذری غنچه گشای چمن کیست این باد که از جنبش دامان تو آید
بر مائدهٔ خلد خورانم همه خونم رشک مگسی کان ز سر خوان تو آید
گو ماتم خود دار و به نظاره قدم نه آنکس که به راه سر میدان تو آید
سر لشکر هر فتنه که آید پی جانی تازان ز ره عرصهٔ جولان تو آید
وحشی مرض عشق کشد چاره گران را بیچاره طبیبی که به درمان تو آید