گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۱۰۱

وحشی بافقی
رسید و آن خم ابرو بلند کرد و گذشت تواضعی که به ابرو کنند، کرد و گذشت
نوازشم به جواب سلام اگر چه نداد تبسمی ز لب نوشخند کرد و گذشت
به جذبهٔ نگهی کز پیش کشان می برد چه صیدها که اسیر کمند کرد و گذشت
کرشمه ای که جنون آورد تعقل آن بلای دانش سد هوشمند کرد و گذشت
یکی قبول نکرد از هزار تحفهٔ جان بهانه غمزهٔ مشکل پسند کرد و گذشت
که بود این ، که ز چشم بدش گزند مباد که جان بر آتش شوقم سپند کرد و گذشت
رسید و باز به اندک ترحمی وحشی زبان شکوه به کام تو بند کرد و گذشت