گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۷

وحشی بافقی
طی زمان کن ای فلک ، مژدهٔ وصل یار را پاره ای از میان ببر این شب انتظار را
شد به گمان دیدنی، عمر تمام و ، من همان چشم به ره نشانده ام جان امیدوار را
هم تو مگر پیاله ای، بخشی از آن می کهن ور نه شراب دیگری نشکند این خمار را
شد ز تو زهر خوردنم مایهٔ رشک عالمی بسکه به ذوق می کشم این می ناگوار را
نیم شرر ز عشق بس تا ز زمین عافیت دود بر آسمان رسد خرمن اعتبار را
وحشی اگر تو عاشقی کو نفس تورا اثر هست نشانه ای دگر سینهٔ داغدار را