دیوان اشعار

وحدت کرمانشاهی

غزل شمارهٔ 43

وحدت کرمانشاهی
خیز و رو آور بمعراج یقین بی براق و رفرف و روح الامین
نیستی معراج مردان خداست نیست معراج حقیقت غیر از این
سرنوشت عاشقان یکسر بلاست عشق شد با درد و با محنت قرین
در حقیقت جمع آب و آتش است لاف عشق و آگهی از کفر و دین
دست زن بر دامن دیوانگی دور کن از خویش عقل دوربین
دیده ی خودبین خدابین کی شود گفتمت رمزی برو خود را مبین
دل در آن چاه زنخدان پا نهاد شد فلاطون محبت، خم نشین
عاشق آن باشد که نشناسد زهم جنگ و صلح و لطف و قهر و مهر و کین
بی تو باشد عاشقان را صبح و شام ناله ی جانسوز و آه آتشین
گفتگوی عاشق از علم است و ظن های و هوی عارف از عین الیقین
چنگ زن در حلقه ی زلف بتان تا بیابی معنی حبل المتین
غافلی غافل که صیاد اجل با کمان کین بود اندر کمین
سر نگون شد تا ابد لات و منات چون برآمد دست حق از آستین
هر زمانی وحدت ابراهیم وار می سراید «لا احب الافلین»