دیوان اشعار

وحدت کرمانشاهی

غزل شمارهٔ 41

وحدت کرمانشاهی
با توسن خیال بهر سو شتافتیم از دوست، غیر نام و نشانی نیافتیم
دلبر نشسته در دل و ما بیخبر ازو بیهوده کوه و دشت و بیابان شتافتیم
گفتیم ترک صحبت ابنای روزگار مردانه وار روی دل از جمله تافتیم
معلوم شد که میکده و خانقه یکی ست این نکته را چو اصل حقیقت شکافتیم
شدعاقبت کفن بتن آن جامه ای که ما از پود مهر و تار وفای تو یافتیم
یلکره عدم شدیم پس از مشرق وجود خورشید وار بر همه آفاق تاختیم
وحدت اگرچه در سخن سفته ای ولیک کوتاه کن که قافیه دیگر نیافتیم