دیوان اشعار

وحدت کرمانشاهی

غزل شمارهٔ 38

وحدت کرمانشاهی
تا چند سرگران ز مدار جهان شوم تا چند از مدار جهان سرگران شوم
در بین ما و دوست بجز خود حجاب نیست آن به که بگذرم ز خود و از میان شوم
زندان تن گذارم و این خاکدان دون در اوج عرش، یوسف کنعان جان شوم
از خاکیان و صحبت ایشان دلم گرفت یک چند نیز همنفس قدسیان شوم
با طایران گلشن قرب جلال دوست این دامگه گذارم و هم آشیان شوم
سودی نبخشدم سخن واعظ و فقیه تا چند سال و مه ز پی این و آن شوم
آن به که نشنوم سخن این و آن بگوش وز چاکران حلقه ی پیر مغان شوم
شاید بدین سبب کندم بخت یاوری در بزم دوست محرم راز نهان شوم
وحدت! حبیب گر بخرامد بباغ حسن د رگوهر سخن برهش درفشان شوم