غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۵۴۵

عرفی
شب نشد از تاب تب پیرهن آتشکده پیرهنم شعله بود، انجمن آتشکده
صورت شیرین بکاشت، گلشنی از خار و خس بهر خود آماده ساخت، کوهکن آتشکده
سینهٔ سوزان من، قبلهٔ گبران شده است روح من آتش بود، جسم من آتشکده
سرد نگردد ز مرگ، ای دل آتش فروز می برم از پیرهن در کفن آتشکده
رو سوی گلخن دلا، باغ و گلستان مشو بس که بر افروختی در چمن آتشکده