غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۵۳۵

عرفی
ساقی بیا و دامن گل بر سبو فشان مست شراب هم به ریاحین فرو فشان
ای باغبان تو بزم فرو چین که بی خودیم دامان گل بیار و بر حرف خو فشان
خاموش واعظا که دم گرم نیستت جامی بگیر و بر جگر گفت و گو فشان
توفان ناز و عشوه اساس امید کند ای دل جهان جهان طلب آرزو فشان
پیشت رخم در آتش دل پایدار نیست ای خضر هر نفس دم آبی فرو فشان
عرفی گل و گلاب چه ریزی به خاک ما مشتی خس و شیشهٔ زهری فرو فشان