غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۴۹۳

عرفی
زین بزم نه این بار بر آشفتم و رفتم کی بود که تلخی ز تو نشنفتم و رفتم
دارد اثر سودهٔ الماس به چشمم گردی که ز مژگان ز درت رفتم و رفتم
ای هم نفسان رفتن از این غمکده کم نیست پژمرده مباشید که بشکفتم و رفتم
امید که در نامهٔ من ثبت نباشد این راز که از غیر تو بنهفتم و رفتم
ناصح مفشان بر جگرم نیش و همان گیر این هرزه به جان از تو پذیرفتم و رفتم
این تلخی جان دادن از آن غمزه ببینید ای اهل سلامت سخنی گفتم و رفتم
عرفی در ناسفته در این بحر بسی هست انگار که صد درج گهر سفتم و رفتم