غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۴۷۹

عرفی
از باغ جهان رخ ببستیم و گذشتیم شاخی ز درختی نشکستیم و گذشتیم
دامن کش ما بود فریب غم ناموس زین کشمکش بیهده رستیم و گذشتیم
هر گه که به ما راحتیان راه گرفتند لختی دل آن طایفه جستیم و گذشتیم
پا بست در آتش زدن و رفتن از این دشت خود را به دل سوخته بستیم و گذشتیم
گفتند که از کعبه گذشتن نه ز هوش است گفتیم که ما مردم مستیم و گذشتیم
صد جا به کمند آمده بودیم در این راه جون برق ز بند همه جستیم و گذشتیم
هر گاه که چشم من و عرفی به هم افتاد در هم نگرستیم و گرستیم و گذشتیم