غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۴۱۲

عرفی
صنم می گوی و در بتخانه می رقص نوایی می زن و مستانه می رقص
عجب ذوقی بود در رقص مستی تو نیز ای باده در پیمانه می رقص
بر افشان دست بر ناموس و آن گه میان محرم و بیگانه می رقص
به جان با غیر جانان در میامیز به تن با عاقل و فرزانه می رقص
دل از تمکین شود بی ذوق، زنهار گهی کودک شو و طفلانه می رقص
چو خون در زخم صیدی گشته می جوش چو دل در سینهٔ پروانه می رقص
مشو عرفی رهین باغ و بلبل به بانگ جغد در ویرانه میرقص