غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۳۳۳

عرفی
چنانکه در چمن روضه خس نمی گنجد به باغ عشق گیاه هوس نمی گنجد
ز زخم ناوک درد تو لذتی گیرم که آن به حوصلهٔ ذوق کس نمی گنجد
از آن دلم ترکان جنگجو طلبد که در حوالی آتش مگس نمی گنجد
در آ به سینه و صد کوه غم نه بر دل چنین که دردل تنگم نفس نمی گنجد
بگو به باغ بهشت آ و دلگشایی بین که بلبل دل من در قفس نمی گنجد
صباح و شام در آن کوچه می کشد عرفی که ترس شحنه و بیم عسس نمی گنجد