غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۳۱۸

عرفی
غم چو شبخون می زند، هان دوستان لشگر کنید جست و جویم گر کنید از بالش و بستر کنید
هیچکس در درد دل گفتن چو من فیروز نیست حاضرم، بسم الله، اول گفت و گوی سر کنید
درد دل بسیار دارم، فرصت سوگند نیست هر چه گویم، گر چه ناممکن بود، باور کنید
اینک آمد عرفی از میخانه، مست و بت پرست هان مسلمانان دگر تعظیم این کافر کنید