غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۳۰۴

عرفی
اگر ز کاوش مژگان او دلم خون شد خوشم که بهر من اسباب گریه افزون شد
دم هلاک، به روی تو، بس که، حیران بود دلم نیافت، که کی، ز سینه، جان بیرون شد
کدام قطرهٔ خوی، لیلی، از جبین افشاند که گاه گریه، برون، ز چشم مجنون شد
امید من به محبت، زیاده، چون نشود؟ که دوش کوهکن، آرامگاه گلگون شد
ز بت نه گوشهٔ چشمی، نه چین ابرویی به حیرتم که دل برهمن ز کف چون شد
فغان ز طبع تو عرفی، مگو، بگو کز تو طبیعتت سبب شهرت همایون شد