غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۲۹۸

عرفی
ای گریه ریزشی، که بلا کم نمی شود سیلی که کرد جور و جفا، کم نمی شود
صحت در آرزوی دلم ماند و همچنان از لطف او امید دوا کم نمی شود
نازم به حسن و عشق که از جام اتحاد مستند و درمیانه حیا کم نمی شود
خاصیت نیاز نگه گن، که جود دوست عالم گرفت و فقر گدا کم نمی شود
خواهی به گلشنم بر و خواهی به چشمه سار دردم به نقل آب و هوا کم نمی شود
خون می چکدز طاعت عرفی، هزار حیف کز باغ او نسیم ریا کم نمی شود