غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۲۷۳

عرفی
خوبان شهر بین که در این مسکن من اند گه شمع بزم و گاه گل دامن من اند
آن ها که آهوان حرم را کنند صید در آرزوی ناوک صید افکن من اند
منمای زاهدا در اهل ندامتم آنان که رهبرند تو را ، رهزن من اند
امشب که روی خلوتم از شمع روی تست خورشید و مه وظیفه خور روزن من اند
تا دارم از جمال تو گلشن فروز عشق طوبی و سدره خار و خس گلخن من اند
عرفی نوای نوحه برآرم ، که اهل درد لب ها گشاده منتظر شیون من اند