غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۱۸۵

عرفی
اگر چه راه به عیب تو کس عیان نبرد گمان مبر که به عیب تو کس گمان نبرد
ز مکر نفس حذرکن، که هیچ کس حرفی نیاورد که دو صد گوهر از میان نبرد
ترحمی که به بستر فتاده چشمهٔ خور چنانکه برگ گلش زنند جان نبرد
جهان مهر و وفا را فدا شوم ، که در او کسی گمان عداوت به آسمان نبرد