غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۱۶۵

عرفی
ذوق در خاک تپیدن اگر از دل برود تا ابد کشته ی زار از پی قاتل برود
به وداعی که مرا می بری ای دل بگذار که بمیرم من و جان از پی محمل برود
بحر عشق است و به هر گام هزاران گرداب این نه بحریست کزو کشته به ساحل برود
گر بمیرم بنما چهره به من روز وصال حسرت روی تو حیف است که از دل برود
چاره ی کار به تدبیر نیامد، هیهات کو رسولی که بر جادوی بابل برود
آید انگشت گزان روز جزا در محشر آن که ابله به جهان آید و عاقل برود
تا به زانو به گل از گریه فرو شد عرفی ور چنین گریه کند تا مژه در گل برود