غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۱۳۱

عرفی
مست آمدم به معرکه، آیین کار جیست دشمن کدام و مطلب از کار و بار چیست
چون خار و گل ز شاخچه ی عدل می دهد این عین تازه رویی و این شرمسار چیست
هم زهر چشم و هم نگه از باب خوبی است پس دم مزن که این خوش و آن ناگوار چیست
غم نعمتی همی خورد، اما ز خوان عشق ای اهل روزگار غم روز گار چیست
اندیشه در حریم وصال است منتطر معشوق چون شناخته است انتظار چیست
تو راز خود نهفته بهشتی ز راز دار امید پرده پوشی ات از راز دار چیست
نظم جهان چو بوقلمون است و ریو و رنگ پس عیب زاهدان مشعبد شعار چیست
افتاد در میانه ی گرداب کشتی ام من رسته ام بگو رغم اهل کنار چیست