غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۱۰۵

عرفی
از شوق که این ناله گرانمایه متاعی است این شعله ی دل نام دگر سست سماعی است
در معرکه ی عشق زبون شو که درین رزم هر کس که به صد رنگ شهیدی است شجاعی است
زین باغ مجو بهره که هر میوه که چینند بی آبی ایام مکیده است و قناعی است
سیماب بود قفل در گوش تو ورنه صد نغمه ی مستانه طلبکار سماعی است
گوش شنوا جوی که در بزم تامل بر بستن لب موجب صد گونه صداعی است
تا عشق به بازاد دلم شعله فروشد هر چیده دکان دوزخ و دال متاعی است
عرفی یکی از جیب برآور سر مستی این محمل عمر است که بر دوش وداعی است