غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۹۸

عرفی
خوش می تپم به خون دل و به تیرم چنین زده است باز این چه ناوک است که از عشق، از کمین زده است
مشکل که مرگ روی به میدان ما نهد از بس که فتنه به یسار و یمین زده است
نیشی است زهر داده ی معشوق کاوکاو مهری که عشق بر لب جان حزین زده است
ناقوس عشق می زنم و رقص می کنم بوی کدام مغبچه بر مغز دین زده است
عرفی نماند هیچ به درویشی اش سری از بس که باده با من خلوت نشین زده است