غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۹۰

عرفی
مگر زمانه اسیر کمند آه من است که باز بالش امید تکیه گاه من است
ز دیدن هوس، پاک بین شود چون عشق دمی که حسن تو آلوده ی نگاه من است
صحیفه ای که نگردد به آب رحمت پاک گمان برم که سیه نامه ی گناه من است
دو عالم از اثر شعله ی جمالت سوخت به جر شعاع محبت که در پناه من است