غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۸۱

عرفی
پیر کعنان چمنی گوشه ی بیت الحزن است هر کجا بوی گلی باد رساند چمن است
هر که از بندگی خویش مرا باز خرد بنده ی اویم اگر زاهد و گر برهمن است
حد حسن تو به ادراک نشاید دانست این سخن نیز به اندازه ی ادراک من است
هر کسی را قدم ما نبود در ره عشق هر که در جامه ی ما بود گدای کفن است
عشق از آدم و حوا متولد شده است تازه بر خاسته این شعله آتش کهن است
صله شعر به عرفی شکر آرد طوطی خبرش نیست که او طوطی شکر شکن است