غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۸۰

عرفی
رسید مژده ای و قاصد مقیم خرگه ماست که بر گزیده ی توفیق، جان آگه ماست
کسی که چاه ملامت به راه می کندی به ریسمان خود اکنون فتاده در چه ماست
ز شیخ شهر شنو درس و علم ما آموز که هر چه رد مشایخ بود موجه ماست
خروش و ولوله ی عالمان شهرآشوب گناه حوصله ی تنگ ظرف بی ته ماست
ز طرف درگه دارا نتیجه ای مطلب که آستانه ی جانان دل مرفه ماست
مقیم شهپر عنقاست محمل عشاق از این چه باک که صد کوه فتنه در ره ماست
مباش عمزده عرفی که زلف قامت دوست جزای همت عالی و دست کوته ماست