غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۷۱

عرفی
هر خنده دریچه ی گشاینده ی غم است هر انتعاش نایره ی قفل ماتم است
دل زنده ساز قدر مسیح و مرا مسنج غافل مباش آن نفسی بود و این دم است
حیف است حیف، بس مکن ای کاوش دلم هر ناله را خراشی و هر گریه را نم است
باغی است گریه در جگر تشنه ام کزان صد لاله زار سوخته در زیر یک شبنم است
هر کس که دید عرفی و این شور و های و هوی غافل ز زیر پرده نمایش ، که یک کم است