غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۷۰

عرفی
دریا فراخ و کشتی ما بی معلم است این درد زان زیاده که پایان موسم است
آنان که لاف مرتبه ی قرب می زنند پهلو تهی کنند ز امکان که ملزم است
مردم اگر چه نقل ز فیض خرد کنند ما دشمنیم با خرد، اندیشه حاکم است
هر نکته ای که هست به وجهی توان شناخت تاوان جهل بی خردان بر معلم است
ما خود ز کبر تکیه به همت زدیم، لیک درویش را معامله با جود منعم است
هر چند شرم دوست خلافش قبول کرد معلوم شد ز کوشش عرفی که مجرم است