غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۶۲

عرفی
گر نوش وفا قحط شود، نیش کفاف است امروز که مرهم نبود ریش کفاف است
گر سلطنت دنیی و دین جمع نکردیم پیشانی شاه و دل درویش کفاف است
بی سلسله جنبان ستم چرخ بجستند پیرانه ستم گر نکند خویش کفاف است
آن را که در گنج سعادت بگشایند تشویش ستم های کم و بیش کفاف است
در منجله ی عشق سر انگشت فرو بر گر شهد میسر نشود نیش کفاف است
عرفی به ره تجربه زین پس بنشینند محنت زده را واقعه ی پیش کفاف است