غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۶۱

عرفی
می مغانه که از درد شور و شر صاف است به محتسب ندهی قطره ای که اسراف است
امام شهر ز سرجوش خمر نپرهیزد نزاع بر سر ته شیشه های ناصاف است
مذمت می و مطرب ز گمرهی چه عجب که شیوه دانی شهدش بهین اوصاف است
لباس صورت اگر واژگون کنیم، بیند که خرقه ی پشمین جامه ی طلا باف است
خیال مغبچه ای می برم که غمزه ی او بلای صومعه داران قاف تا قاف است
گرفتم آن که بهشتم دهند بی طاعت قبول کردن و رفتن نه شرط انصاف است
اگر به صحبت عرفی به سهو بنشینی به گوش پنبه فرو کن که سر به سر لاف است