غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۵۹

عرفی
شب عشاق ز روز دگران در پیش است مرگ این طایفه، بسیار، ز جان در پیش است
من همان روز که جولان تو دیدم گفتم که فراموشی ام ز دست و عنان در پیش است
چه غم از پرده دری های نمیم است مرا که بر انداختن نام و نشان در پیش است
برو ای عقل منه منطق و حکمت پیشم که مرا نسخه ی غم های فلان در پیش است
رفت عرفی ز پی عقل و به جایی نرسید گر چه صد مرحله ی کون و مکان در پیش است