غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۵۳

عرفی
بیدادگری روی تو اندازه ی راز است این رشته به انگشت نپیچی که دراز است
عشق آفت سلطان بود، آرایش بنده این مسأله در نسخه ی محمود و ایاز است
یا رب تو نگهدار دل خلوتیان را کان مغبچه مست است و در صومعه باز است
خونابه ی حسرت چکد از هز مژه هر گاه بینم که خداوند کسی بنده نواز است
این قهقهه ی عیش که با کبک دل ماست باور نتوان کرد که در چنگل باز است
هر چند که عرفی پی تحقیق شتاب است مشتاب به دنبال، که او بیهده تاز است