غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۴۴

عرفی
امید صلح از آن با شکیب ایوب است که دشمن آشتی انگیز و دوست محجوب است
همین عطیه به هر حال خوشدلم دارد که هر چه رفت به عنوان خیر محسوب است
تهی بساطی این عهد بین که بی من و تو زمانه نازکش و آفتاب محبوب است
نسیم پیرهن می برد از هوش ور نه به رود نیل ز کنعان دو گام یعقوب است
خبر نیافته عرفی ز طبع نازک دوست زبان بکش قلم این جا نه جای مکتوب است