غزلها

عرفی

غزل شمارهٔ ۴۱

عرفی
مراد و خضر عنان گیر باید از چپ و راست که کج روی نکنم ور نه عزم راه خطاست
عجب که باورم آید از راه اندیشی که آفتاب قیامت ز سایه ی طوبی است
به ملک صدق گنه را به عفو دشمنی است جزاء جرم در این خطه جزو کاه رباست
به میوه ای که رسد دست امیدوارم کن که دست کوته و شاخ بلند دام بلاست
ز بس که نور جمالش ز پرده می جوشد نیافتم که نقابش حریر و باد صباست
از آن من گردیدند طایران حرم که هر آن نوا که شنیدم شناختم که کجاست
جوی در وجود خود از مردمی نیابم هیچ عرق ز ناصیه بیرون جهد که شرم کجاست
به آدمی ی فرومایه دل مبند عرفی که این متاع زبون بازمانده ی یغماست